اندیشه ها  

 

واپسین نوشته های انجمن

 


بازگشت   اندیشه ها > تالارهای ادبی > سرایندگان و سروده ها

سرایندگان و سروده ها شعر، شعراء ، مشاعره ، فنون و صنایع شعری ، تصنیف

پاسخ
 
ابزارهاي جستار شیوه ی نمايش
کهن 09-04-20, 11:16   #1
opposit
آشنا
 
آواتار opposit
 
گاه ِ نام نویسی: Dec 2008
شمارگان پیک ها: 103
Thanks: 0
Thanked 0 Times in 0 Posts
نیروی تلاش و پیشینه: 35
opposit is on a distinguished road
ساماندهی نخستین شرم نامۀ شاملو !

دروغ‌هایی که احمد شاملو به من گفت!!


مجتبا پورمحسن

پیش‌نوشت: پیش از این به مناسبت سال‌مرگ احمد شاملو، با دو شاعر گفت و گویی کردم که گله‌مندی بعضی دوستان را به همراه داشت. گروهی معتقد بودند که آن دو شاعر هم حرف تازه‌ای درباره‌ی شاملو نداشتند و گروهی هم ایراد می‌گرفتند که آن دو شاعر ارجمند در«حدی» نبودند که درباره‌ی شاملو حرف بزنند. فکر می‌کردم لازم نبود توضیح دهم که کاری که در هیات خبرنگار انجام می‌دهم با کاری که به عنوان شاعر و منتقد می‌کنم کاملاً با هم فرق دارد. در مصاحبه‌، من سعی می‌کنم به طرف مقابل اجازه حرف زدن بدهم و نظرات خودم را بگذارم برای نقدهایی که با امضای خودم منتشر می‌شود و یا مصاحبه‌های مفصلی که به صورت جدلی و فارغ از دغدغه‌های حرفه ژورنالیستی انجام می‌دهم. و اما دروغ‌ها:



۱- آیدا: یک دوست شاعر که مورد اعتماد من هم هست، در سال‌های پایانی عمر شاملو، حضور پررنگی در کنار او داشت. او که در صداقتش شکی ندارم، در آن سال‌ها که آیدا، «در آینه» بود و نه در دادگاه رسیدگی به دعوای ارثیه‌ی شاملو؛ به من چهره‌ی واقعی چند تن از اطرافیان بامداد را نشان داد. حتماً او به من و آنانی که بیرون نشسته‌اند و از دور بازی را تماشا می‌کنند، حق می‌داد که هم‌چنان به همان تصویر دروغینی، اعتقاد داشته باشیم که تشنگی روح اسطوره‌ساز ما را ارضا کند. اما تنها چند سال پس از مرگ شاملو و در دعوای مضحک بر سر ما‌ترک او، همه‌مان «آیدا»یی را می‌بینیم که آیداست، نه آیدایی که «در آینه» است. نه آیدایی که شاملو از او ساخت.

ما ایرانی‌ها عادت داریم که حتا آروغ‌زدن‌مان را به راحتی به کنش‌های سیاسی نسبت می‌دهیم. ۵۵ سال است ما تمام عقب‌ماندگی‌مان را به واقعه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ نسبت می‌دهیم، اما لحظه‌ای فکر نمی‌کنیم که این آرمان‌گرایان عرصه سیاست و بت‌های سیاسی نیستند که آرمان را می‌سازند، آن‌ها صرفاً مصرف‌کنندگان فرهنگ آرمان‌سازی و آرمان‌خواهی هستند. اگر آرمان‌های پوشالی عشق‌های عمومی را محور اصلی آثار او بدانیم؛ «آیدا» فراتر از یک کاراکتر‌، دروغ بزرگی است که چند دهه‌ به ناف ما بسته شد. آن‌هایی که انفعال سیاسی، اجتماعی و فرهنگی امروز را به آرمان‌ستیزان چند دهه‌ی اخیر نسبت می‌دهند، کاش اندکی هم به خالقان آرمان‌های تحقق نایافتنی بیندیشند.بسیاری از جامعه‌شناسان و فرهنگ‌پژوهان، اضمحلال چارچوب‌های اخلاقی و انهدام عشق در ایران امروز را صرفاً از عواقب مدرنیته می‌دانند و با توسل به جایگزینی کلمه‌ی «آسیب» به جای «تهاجم» با قدرت‌مداران قایل به «تهاجم فرهنگی» هم‌داستان می‌شوند؛ بد نیست منصفانه و به دور از تعصب نقش تصویر‌سازان عشق‌های خیالی و پوشالی را هم در این پروسه بررسی کنند. آیا کسانی که تصویری خام، رمانتیک و آرمان‌خواهانه از عشق را ساختند، در بی‌باوری امروز مخاطبان خود به عشق و اخلاق اجتماعی سهم بزرگی ندارند؟ این ایده درباره‌ی چهره‌ی دروغین آیدا در شعرهای شاملو ممکن است با دو پرسش مواجه شود. یکی این‌که با استناد به آرای فیلسوفان پسا‌ساختارگرا و پسا‌مدرن بپرسیم، مگر غیر از این است که شاعران، نویسندگان و هنرمندان همگی دروغ‌گویان بزرگی هستند که توانایی خلق دروغ‌هایی هنرمندانه دارند؟

سوال دوم می‌تواند این باشد که مگر اساس عشق غیر از این است که عاشق در معشوق ذوب می‌شود و مجنون‌وار جز زیبایی در لیلی نمی‌بیند؟ اتفاقاً هر دوی این پرسش‌ها می‌تواند تاییدی بر دروغین بودن اسطوره‌ی آیدا در شعر شاملو باشد. بله، عاشق فقط در معشوق زیبایی می‌بیند. اما آن چیزی که در این گزاره واجد ارزش زیبایی‌شناختی است، عشق است؛ نه لیلی. ما مخاطبان لیلی و مجنون، از لیلی لذت نمی‌بریم، بلکه عشق مجنون به لیلی‌ست که برای ما جذاب است. رولان بارت در کتاب «سخن عاشق» که گزین‌گویه‌های او درباره‌ی عشق است، تصویری هوشمندانه از عشق و معشوقه ارایه می‌کند: «صاحب منصبی عاشق یک فاحشه‌ی اشرافی شد. زن به او گفت: "من وقتی مال تو می‌شوم که صد شب به خاطر من در باغ روی چارپایه‌ای زیر پنجره‌ام بنشینی و انتظار بکشی." اما مرد صاحب منصب شب نود و نهم خسته شد، چارپایه‌اش را زیر بغل زد و رفت.»
نمونه‌ی دیگر از شکل هنرمندانه‌ی باورمندی به عشق و نه معشوق را در اشعار مولوی می‌توان یافت. هم اوست که می‌گوید: < آب کم جو، تشنگی آور به دست / یا : گفتم که یافت می‌نشود جسته‌ایم ما
گفت آن که یافت می‌نشود آنم آرزوست>. آن‌چه در نگاه مولوی اهمیت دارد، چیستی معشوق نیست. «آرزو» یا همان «عشق» است. آن‌چه ماندگار است عشق است، نه معشوق. به همین خاطر است که شاعر یا هنرمند «قهرمان» نمی‌سازد. او تمنای چیزی را خلق می‌کند که «یافت می‌نشود».
در حالی‌که در شعر شاملو، عشق، مقصد نیست. هدف، ترسیم معشوق دروغین و مشروعیت‌بخشی به تفوق عاشق یعنی خود شاعر است. زندگی شاملو، سرشار از تناقض‌‌هایی است که برعکس جهان پیچیده‌ی شعر؛ یکدیگر را نفی می‌کنند. شاملو در مهم‌ترین سال‌های شاعری‌اش هم خواسته شاعری بزرگ و ادیبی ارزشمند باشد و هم علاقمند بوده نقش مصلح اجتماعی را ایفا کند. در حالی‌که شاعر برعکس قهرمان، مامور به نتیجه نیست.
ساحت شعر پیچیده‌تر از آن است که به استخر شنایی برای قهرمان‌پروری تبدیل شود.
این تناقض در رفتار شاملو را محمد قائد هم تایید می‌کند. قائد در مجله‌ی «کتاب جمعه» همکاری داشت. روایت قائد نشان می‌دهد که شاملو هم دوست داشت روشنفکر باشد (نه روشنفکری مثل ماکسیم گورکی) و هم شیفته‌ی آن بود که مقالاتش، خوانندگان «انبوه» داشته باشد. به همین دلیل بود که وقتی مقالاتش خواننده نداشت، ضمن ابراز گلایه‌اش از «مردم» سعی می‌کرد در شیوه‌ی نوشتنش تغییر ایجاد کند.
علاقه‌ی شاملو به هر دو جایگاه روشنفکری و قهرمان پوپولیستی حتا در ترجمه‌ی او در اشعار لورکا هم نمود پیدا کرد. بگذریم که خود شاملو نیز احتمالاً قبول داشت‌ که آن‌چه ترجمه کرده، شعر لورکا نیست، بلکه احساس شخصی‌اش درباره‌ی شاعر مشهور اسپانیایی است. شاملو در مقدمه‌ی نسبتاً مفصلی که بر ترجمه‌ی اشعار لورکا در کتاب «همچون کوچه‌یی بی‌انتها» نوشته، هیچ اشاره‌ای به یکی از جنجالی‌ترین وجوه زندگی لورکا یعنی تمایلات همجنس‌خواهانه‌اش نکرده است. شاید آن نیمه از وجود شاملو که میل شدیدی به جذب «توده‌ی» مردم داشت، می‌ترسید که یارانش (‌توده‌ای که قرار بود او قهرمانش باشد‌) شهامت پذیرش همجنس‌خواهی لورکا را نداشته باشند‌، لورکایی که قرار بود بدیل قهرمان وطنی‌شان باشد.

درباره‌ی «افسانه‌ی آیدا»، یک سوال بی‌پاسخ ماند و آن این‌که فلسفه‌ی جدید قائل به وحدت حقیقت نیست. شوربختانه این گزاره هم نمی‌تواند توجیه‌گر افسانه سرایی شاملو باشد. چه آن‌که اعتراض او در شعرهایش، بر اساس حقیقت‌محوری است. مشکل شاملو، قدرت گرفتن حقیقتی جعلی به جای حقیقتی مطلق است. او به عدم احراز نتیجه‌ی مورد نظرش معترض است. نه این‌که به نتیجه باور نداشته باشد. او نیز دنبال حقیقتِ مطلقِ ناموجود است.

۲- «یک هفته با شاملو» :می‌گویند ممکن است آدم هر آن‌چه در زندگی‌اش کاشته، در چشم بر هم زدنی، با دست خود بر باد دهد. البته که شاملو، نه تنها خیالی برای بر باد دادن اسطوره خود نداشت، بر آن بود با کمک ساده‌دلی و شیفتگیِ ‌مهدی اخوان لنگرودی‌‌؛ همچون پیکرتراشی ماهر، شیدایی اسطورگی خود را در مجسمه‌ای خلاصه سازد. باز هم تکرار می‌کنم برای بررسی آسیب‌های اجتماعی، یکی از بهترین راه‌های کنکاش در فرهنگ و مظاهر فرهنگی است. حدیث ۳۰ تیر ۱۳۳۱ تا کودتای ۲۸ مرداد، حکایت مردمانی است که علاقه‌ی وسیعی به خلق اسطوره‌ها و شکست در برابر آن‌ها دارند. اتفاقی که «شکست» را ترجیع‌بند تاریخ معاصر ما کرده است. (این وضعیت را یک دوست شاعر در عبارت زیبای «جنگ جهانی شکست» صورت‌بندی کرده است.) در سطر سطر کتاب «یک هفته با شاملو» می‌توان کیش شخصیتی شاملو را دید. هم‌‌چنان که در ابتدای کتاب آمده، شاملو پیش از انتشار کتاب، به ویرایش آن پرداخته است. هر چند که خیلی از نزدیکان شاملو در محافل خصوصی‌‌، فاش کرده‌اند که حدود نیمی از این کتاب به قلم خود شاملو نگاشته شده است. اما بدون توجه به این شنیده‌ها، بر اساس هر آن‌چه در ابتدای کتاب آمده است؛ باز هم علاقه‌ی شاملو به اسطوره‌سازی از خود پیداست.

در بخشی از کتاب، شاملو به بهانه‌ی تمجید از ع. پاشایی، فضایی روحانی، متافیزیکی و خارق‌العاده از زندگی و شاعری خود ترسیم می‌کند: «یک روز در اوایل اردیبهشت ۵۸، پیش از روشن شدن هوا، چند لحظه‌ای باران درشتی بارید که صدای برخورد قطره‌های پراکنده‌اش روی شیروانی خانه مجاور، مرا با شعری از خواب پراند. چراغ کنار تختخواب را روشن کردم و شعر را در یک لحظه نوشتم. پاشایی که در اتاق مجاور خوابیده بود با روشن شدن چراغ پا شد و به تصور این‌که شاید من احتیاج به چیزی داشته باشم خودش را رساند و درست لحظه‌ای رسید که من تاریخ شعر را می‌نوشتم...» (صفحه‌ی ۸۳)
در جای دیگری از کتاب، شاملو در اسطوره‌سازی از خود، از آیدا و ناپلئون نیز کمک می‌گیرد. چنان‌که از کم‌خوابی ناپلئون یاد می‌کند: «حداکثر سه چهار ساعت خواب کافی است. خدا بیامرز ناپلئون پنج دقیقه خواب برایش بس بود. البته او وظایف خیلی مهمی داشت از قبیل تاخت و تاز و خراب کردن خانه‌ها روی سر مردم و در کردن توپ و این جور حرف‌ها، ولی برای ما آدم‌های بی‌کاره چهار ساعت خواب کاملاً قابل قبول است.»
(صفحه‌ی ۱۶۰)

بدیهی است که شاملو، انسان باهوشی است که نه چون یک سیاستمدار خود شیفته، بلکه در قامت شاعری کار کشته بلد است که با «ولی برای ما آدم‌های بی‌کاره چهار ساعت خواب کاملاً قابل قبول است‌»؛ پشت نقابی، تحکیم قدرت خود را تماشا کند. هم‌کاری مشترک شاملو و آیدا در نوشتن داستانی درباره‌ی خود، در کتابِ «یک هفته با شاملو» نتیجه داده است. اما نمی‌توان حاصل کارشان را اثری مدرن دانست! چرا که فضاسازی، داستان‌سرایی، دیالوگ‌ها و... همگی در خدمت شکل دادن به شخصیتی قرار گرفته که بر عکس کاراکترهای رمانی جذاب، تصویر قطعی و فانتزی از خود را به نمایش می‌گذارد. اتفاقاً همه‌ی خودشیفتگان سیاسی، فکری اجتماعی (فرقی نمی‌کند) تلاش دارند خود را شخصیتی (خاص) نشان دهند. اما این میل آن‌ها به هیچ‌وجه به «فردیت باوری» ربط ندارد. در نتیجه همه‌ی آن‌ها، هم‌شکل نمونه‌های مشابه می‌شوند‌ و صرفاً نمودی تایپیکال پیدا می‌کنند. وگرنه چطور می‌توان پذیرفت که یک ‌شاعر، آنقدر غرق در جهان با مرکزیت خود شود که اجازه دهد در کتابی که خود نیز در نوشتنش نقش داشته این چنین خطابش کنند: «قهرمان خستگی‌ناپذیر شعر، نوشیدنی دیگری می‌خواست».

سطر سطر کتابِ «یک هفته با شاملو»، تلاشی است برای تثبیت موقعیت احمد شاملو به عنوان مرکز جهان. تلاشی که در قالب‌های متنوع حماسه‌سرایی، مدح، مدح شبیه به ذم و... صورت می‌گیرد. اما شاید یکی از عجیب‌ترین حرف‌های شاملو در این کتاب‌، جایی است که از او خواسته می‌شود درباره‌ی شاعران دیگر حرف بزند:
«می‌پرسم: آقای شاملو، از نیما به این طرف در شعر چه کسی را تایید می‌کنید؟
بی‌درنگ می‌گوید: برای پاسخگویی به این سوال حضور ذهن کاملی لازم است که الان ندارم ولی گمان می‌کنم بتوانم نصرت رحمانی را نام ببرم...».
در ادامه، او از سر لطف اعلام می‌دارد که نمی‌توان از اسم‌هایی هم‌چون ‌احمدرضا احمدی‌ و عبدا... کوثری و یکی دو نفر دیگر گذشت. واقعاً عجیب است که چطور شاملو که به زعم خود کتاب را ویرایش کرده، هم‌چنان از کلمه‌ی «بی‌درنگ» برای پاسخگویی خود استفاده می‌کند تا توجیهی برای اجتناب او از نام بردن از بسیاری از شاعران دیگر باشد. آیا همه‌ی این موارد «اتفاقی‌» است؟

۳- مارگوت بیکل و باقی قضایا:من نمی‌دانم احمد شاملو چگونه با مارگوت بیکل آشنا شده است، اما نتایج مستند جست و جوی من در اینترنت، برای این نام می‌تواند ماهیت واقعی «شاعر»‌ی به نام مارگوت بیکل را روشن کند. مسلماً ابتدایی‌ترین راه، استفاده از موتورهای جستجوی شناخته‌ شده‌ای مثل گوگل است. بنابراین کلمه‌ی Margut Bickel را (با همان املایی که در کتاب «همچون کوچه‌یی بی‌انتها»4
آمده) در گوگل‌ جستجو کردم. نتایج، صرفاً صفحاتی است به زبان انگلیسی که متن ترجمه شده‌ی نوشته‌های فارسی است. به عبارت دیگر اصلاً آدمی به نام Margut bickel در زبانی غیر از زبان فارسی وجود خارجی ندارد. اما شاملو هر چه بود، آن‌قدر باهوش بود که چنین خطای فاحشی مرتکب نشود. ادامه‌ی تحقیقاتم با کمک چند نفر از دوستانم که در آلمان زندگی می‌کنند، باز هم مرا به نتیجه‌ای عجیب‌تر رساند. آقای شاملو در تمام چاپ‌های کتاب «همچون کوچه‌ای بی‌انتها» اسم خانم مارگوت بیکل را اشتباه نوشته است. اسم ایشان Margot Bickel است نه Margut Bickel!
حتماً کاربران اینترنت می‌دانند که گوگل در شرایطی که املای کلمه‌ی مورد جستجو، شبیه به املای درست یک شخص مشهور باشد؛ جستجوی املای صحیح‌اش را پیشنهاد می‌کند. اما خانم مارگوت بیکل، آن‌قدر آدم ناشناخته‌ای است که چنین اتفاقی نمی‌افتد. جستجوی املای صحیح مارگوت بیکل نیز نتیجه‌ی قابل قبولی ندارد. در یک صفحه هم اشاره‌ای به این که «خانم مارگوت بیکل کیست، کجا به دنیا آمده، چه کار کرده و...» اشاره‌ای نشده است. مهم‌ترین صفحاتی که درباره‌ی او به دست آمده، این‌ها هستند:
صفحه‌ای که در آن کتابی با نام «عشق و هوس» نوشته‌ی خانم مارگوت بیکل به صورت مختصر معرفی شده و بر اساس همان چند سطر معدود می‌توان حدس زد که «نثر نوشته‌های شعر‌گونه»ی او چیزی شبیه کتابچه‌های سرگرم کننده‌ای است که چند سال پیش در ایران منتشر شد و مشتمل بر ترجمه عکس‌هایی بود که در آدامس «…love is» قرار داشت. در یک صفحه‌ی دیگر کتاب چهل صفحه‌ای از او در سایت آمازون قرار گرفته با عنوان «Veil Freude» (شادمانی خریدنی) که هیچ توضیحی درباره‌اش داده نشده. آن‌وقت آقای شاملو دو کاست از شعرهای او را با صدای خود منتشر کرده و در گزیده‌ی شعر جهان، اشعار او را در کنار ژاک پره‌ور، پابلو نرودا، اکتاویوپاز و لورکا قرار داده است. درباره‌ی ترجمه‌های شاملو، بسیار گفته شده و نوع ترجمه‌ی او را می‌توان صرفاً اقتباس محسوب کرد. اما گزینش شاملو از شعر جهان، نشانگر نگاه او به ادبیات جهان است.

شاملو صرفاً سراغ آن دسته از شاعرانی رفته که یا تفکری چریکی درباره‌ی شعر دارند و یا این‌که شاملو در ترجمه (همان اقتباس) چنین تصویری را در جهان آنان قرار داده است. مثلاً شاعرانی چون تی‌اس الیوت، امیلی دیکنسون، ارتور رمبو و پل سلان در گزینه‌ی شعر جهان جایی ندارند. از شاعر بزرگی مثل ویلیام باتلر ییتس، تنها یک شعر ترجمه شده است. مقایسه این شاعران، با فهرست شاعرانی که شاملو سراغ‌شان رفته، نشان می‌دهد که او میانه‌ای با شاعرانی که آثارشان از ارزش ادبی بالایی برخوردارند، ندارد. البته شاملو در ابتدای کتاب «همچون کوچه‌‌یی بی‌انتها» با تذکری فروتنانه، سعی می‌کند کاستی‌های چشم‌گیر کتاب را بپوشاند. او می‌نویسد: «تذکار این نکته را لازم می‌دانم که چون ترجمه‌ی بسیاری از این اشعار از متنی جز زبان اصلی به فارسی درآمده و ناگزیر حدود اصالت آن‌ها مشخص نبوده ناگزیز به بازسازی آن‌ها شده‌ام. اصولاً مقایسه‌ی برگردان اشعار با متن اصلی کاری بی‌مورد است. غالبا ترجمه‌ی شعر جز از طریق بازسازی شدن در زبان میزبان او بی‌حاصلی است و...»
(صفحه‌ی ۱۱)

این یادداشت را نمی‌توان به فروتنی شاملو نسبت داد، چرا که او در مصاحبه‌ها و کارنامه‌اش صراحتا ادعای شکل جدیدی از ترجمه را دارد (بدیهی است که او در جهان حقیقت محور خود، به جای کلمه‌ی «جدید»، به جای «شکل صحیح» برای ترجمه‌ی خود استفاده می‌کند.‌) و این‌چنین می‌شود که شاملو، با عبور از ترجمه‌ی به یاد ماندنی به آذین از رمان «دن آرام» به بازنویسی آن کتاب می‌پردازد.

۴- حافظ‌، کافر بود؟:این بخش را با یکی دیگر از جملات فروتنانه‌ی شاملو آغاز می‌کنم. او در پایان مقدمه‌ی جنجال‌آفرین خود بر دیوان حافظ می‌نویسد: «بیش از آن که این یادداشت سردستی را به آخر ببرم‌...‌»
آیا اطلاق به عنوان«سردستی» به این مطلب، متواضعانه است؟ مگر نه این‌که شاملو، در این مقدمه با استفاده از صریح‌ترین کلمات، تمام مصححان دیوان حافظ را به سلابه می‌کشد و به عدم اعتقاد حافظ به معاد و مسلمانی حکم می‌کند؟ متاسفانه شاملو در این مقدمه کذایی با جزم‌اندیشانه‌ترین استدلال‌ها، به رد دریافت دیگران از حافظ می‌پردازد. آیا مورد قبول است که یک شاعر، درکش از شعر، آن‌قدر محدود باشد که بخواهد با استناد به شعرهای یک شاعر دیگر، به سنجش اعتقاد او به معاد بپردازد؟اگر شاملو افکار کسانی را که حافظ را عارف یا مسلمانی سرسخت معرفی می‌کنند، جزم اندیشانه می‌داند؛ چرا خودش نیز عینا با همان روش درباره‌ی حافظ احکام مذهبی صادر می‌کند؟ از طرف دیگر آیا شاملو استدلالی منطقی برای حرف خود ارایه می‌کند؟ برای پاسخ به این سوال بخش کوتاهی از مقدمه‌ی او را بر دیوان حافظ می‌خوانیم:

«شناخت حافظ از جهان، طبعاً شناختی علمی نبوده است و مصالح فکری او (و هر انسان اندیشمند دیگری در آن روزگار) نمی‌توانسته است در حدی باشد که با آن بتوان نوعی جهان‌بینی‌ غیر‌خرافی عرضه کرد. او نخست هم این قدر احساس کرده است که عقاید جاری منطقی نیست و با عقل سلیم نمی‌خواند. آن‌گاه با دقت بیشتری به بررسی آن‌ها پرداخته و در این راه تا آن جا پیش رفته است که یک‌سره معتقدات پیشین خود را به دور افکنده، سرانجام چون برای پرسش‌های خویش جواب قانع‌کننده نیافته، خسته و بی‌نتیجه در قلمرو خوش باشی (قابل مقایسه با ادونیسم Hedonisme و ادمونیسم Eudemanisme‌) لنگر فرو کشیده و این سرنوشت جدی او بوده است. وانگهی انسان آن روزگار با هر مایه از نبوغ نمی‌توانسته است برای مسلح شدن به اندیشه‌ی علمی زمینه ی لازم را در اختیار داشته باشد.»
شاملو می‌گوید حافظ به دلیل این‌که در قرن هشتم زندگی می‌کرده نمی‌توانسته «اندیشه‌ای علمی» داشته باشد. این فرض چه اساسی دارد؟ اصلاً اندیشه‌ی علمی یعنی چه؟

اگر منظور او از علم، همان درک عامیانه است که به علوم تجربی اطلاق می‌شود، اندیشه‌ورزی فلسفه هیچ سنخیتی با علم ندارد. اگر هم منظور او این است که در آن سال‌ها، هنوز فلسفه‌ی مدرن وجود نداشت، باید پرسید آیا تفکر حافظ در قرن هشتم کهنه‌تر است یا استدلال خود شاملو درباره‌ی حافظ؟ شاملو اکثر حافظ پژوهان را جزم‌اندیش می‌داند و تحقیقاتش را «غیر‌علمی» معرفی می‌کند، اما خود او ‌غیر‌علمی‌ترین‌ و ‌جزم‌اندیشانه‌ترین‌ حکم‌ها را درباره‌ی حافظ و حافظ‌پژوهان صادر می‌کند. درباره‌ی شیوه‌ی «تصحیح» شاملو، صاحب‌نظران قبلاً بسیار سخن گفته‌اند. اما من می‌توانم از خودم بپرسم کدام یک از سطرهای مقدمه‌ی شاملو بر حافظ از حداقل استدلال برخوردار بوده است؟ آیا تاویل ابیاتی از حافظ به کفر و عدم اعتقاد او به معاد، تایید تفکر سانسورگر نیست، آیا درک یک شاعر از جهان شعر باید همین قدر محدود باشد که گیرم به دفاع از شاعری دیگر، با استناد به اشعار، برای او احکام دینی صادر کند.

۵- فردوسی به روایت شاملو: مقطع زمانی که احمد شاملو درباره‌ی فردوسی اظهار‌نظر می‌کند، بسیار مهم است. او در سال ۱۳۶۹ در دانشگاه برکلی، با استناد به تفکرات کمونیستی، فردوسی را به باد انتقاد می‌گیرد. او معتقد است که فردوسی، ناعادلانه ضحاک را مستبد معرفی می‌کند. اما همه‌ی دفاع آقای شاملو از ضحاک مستبد، مبتنی بر جزوه‌های آموزشی مرام کمونیستی است. «برای مبارزه با جهل و تعصب، بایستی باورها و اعتقادات مردم را تغییر داد و یکی از آنها باور غلطی است که ما به "شاهنامه" پیدا کرده‌ایم.
شاهنامه پر از جعل واقعیت‌هاست... فردوسی، هم نژاد‌پرست و فئودال بود و کاری که در شاهنامه کرده است عبارت است از دفاع از طبقه و گروه خودش...» «این به ما نشان می‌دهد که ضحاک در دوره‌ی سلطنت خودش که درست وسط دوره‌های سلطنت جمشید و فریدون قرار داشته، طبقات را به هم ریخته. شاید تنها شخصیت باستانی خود را که کارنامه‌اش به شهادت کتیبه‌ی بیستون و حتا مدارکی که از خود شاهنامه استخراج می‌توان کرد سرشار از اقدامات انقلابی توده‌ای است، بر اثر تبلیغات سویی که فردوسی بر اساس منافع طبقاتی و معتقدات شخصی خود کرده به بدترین وجهی لجن مال می‌کنیم و آن‌گاه کاوه را مظهر انقلاب توده‌ای به حساب می‌آوریم در حالی که کاوه در تحلیل نهایی عنصری ضروری است.»«طبیعى‌است‌ که‌ درنظر فردى‌ برخوردار از منافع‌ نظام‌ طبقاتى‌، ضحاک باید محکوم‌ بشود و رسالت‌ انقلابى‌ کاوه‌ى‌ پیشه‌ورِ بدبخت‌ِ فاقد حقوق‌ اجتماعى‌ باید در آستانه‌ى‌ پیروزى‌ به‌ آخر برسد و تنها چرم‌پاره‌ى‌ آهنگریش‌ براى‌ تحمیق‌ توده‌ها، به‌ نشان‌ پیوستگى‌ خلل‌ناپذیر شاه‌ و مردم‌ به‌صورت‌ درفش‌ سلطنتى‌ درآید و فریدون ‌ که‌ بازگرداننده‌ى‌ جامعه‌ به‌ نظام‌ پیشین است‌ و طبقات‌ را از آمیختگى‌ با یکدیگر بازمى‌دارد باید مورد احترام‌ و تکریم‌ قراربگیرد.»

از نظر شاملو، فردوسی نباید شخصیت ضحاک را منفی نشان می‌داد چون ضحاک، به زعم شاملو، طبقات اجتماعی را از بین برده بود و با ممانعت از تضاد طبقاتی؛ احتمالاً آرمان کمونیسم را برگیتی گستراند! همان‌طور که گفتم تاریخ ایراد این سخنان خیلی مهم است. سال ۱۳۶۹، تفکر کمونیسم در احتضار کامل به سر می‌برد. بلوک شرق و شوروی، آماده‌ی اعلام رسمی اضمحلال کمونیسم بودند. با این همه احمد شاملو، که خود را شاعر و روشنفکری پیشرو می‌دانست با استناد به تفکرات جزم اندیشانه‌ی کمونیستی، فردوسی را متهم به نژاد‌پرستی می‌کرد. اگر یک سیاستمدار ناآگاه این استدلال را درباره‌ی شاهنامه‌ی فردوسی می‌داشت چندان مهم نبود. ما واقعا تاسف انگیز است که یک شاعر، اثری ادبی مثل شاهنامه را با تفکراتی سیاسی بسنجد. چطور احمد شاملو، ضحاک مستبد را تطهیر می‌کند و او را به دلیل هم‌سویی با مرام اشتراکی نیک می‌پندارد؟

اصلاً به فرض هم شاملو چنین اعتقادی داشته باشد، کدام منطقی به شاملو حق می‌دهد که دریافت خودش از ضحاک را همه‌ی حقیقت بداند و به فردوسی حمله کند؟ منطق مرام اشتراکی؟! این تفکرات ماهیتاً تفاوتی با اعتقادات من درآوردی کسانی که حسین بن علی را مارکسیست معرفی می‌کردند، ندارد. همان‌هایی که اسلام را مدافع مرام اشتراکی معرفی می‌کردند و حتا اعلام می‌کردند که خدا هم سوسیالیست است. بی‌آنکه از خود بپرسند نقش پر‌رنگ مالکیت خصوصی در اسلام، چه ارتباطی به عقاید سوسیالیستی دارد؟ …..

__________________
ناشناخته های جهان بسی بیشتر از شناخته های آنست.
و دانسته های انسان بسی کمتر از نادانسته های اوست.
opposit برون خط است   پاسخ با نقل قول
کهن 09-04-20, 11:25   #2
opposit
آشنا
 
آواتار opposit
 
گاه ِ نام نویسی: Dec 2008
شمارگان پیک ها: 103
Thanks: 0
Thanked 0 Times in 0 Posts
نیروی تلاش و پیشینه: 35
opposit is on a distinguished road
ساماندهی نخستین

شاملو از زبان خسرو شاهانی و احمد سروش



[برای آگاهی بیشتر بنگرید به: عطر گیسو / اثر: استاد امین الله رشیدی/ انتشارات عطایی]


میخواهم خواب اقاقیاها را بمیرم
خیالگونه در نسیمی کوتاه
که به تردید میگذرد [.......]
[احمد شاملو]

شادروان خسرو شاهانی طنزپرداز و نویسنده فرزانه، در مجله خواندنیها (امرداد ۱۳۵۱) پس از ذکر یاوه های یادشده از شامبیاتلو چنین نوشته است:
بنده، شعر این جاودانه مرد و ابرمرد !!! را بین خوانندگان عزیز از هر تیپ و طبقه ای به مسابقه میگذارم. اگر کسی توانست این هذیانهای بی سر وته را معنی کند، به موجب این نوشته، سند میدهم که از جیب خودم به مدت یک سال مجله خواندنیها را برایش بفرستم. میپرسم آدم به این بزرگی! با اینهمه هیاهو و فیس و افاده و گرفتن حداقل چهل و چهار پنج سال عمر از خدا، مینشیند زور میزند! و چنین ... سر هم میکند و اسمش را میگذارد شعر؟ شما را به خدا انصاف بدهید این هم شد شعر؟؟ : <میخواهم خواب اقاقیاها را بمیرم>!!

اگر بخواهم یک سطر آگهی تسلیت بدهم از من پنجاه تومان حق الدرج میگیرند اما یک ستون و گاه دو ستون از صفحات روزنامه را اختصاص به این خزعبلات و مزخرفات و هذیانهای بی سر وته میدهند و اسمش را میگذارند شعر امروز!!! آن وقت یکی از بستگان گرامیشان در یک مصاحبه رادیویی دو سال پیش میفرمایند:
ــ احمد [شام بیات لو] مدتی است سکوت کرده و اگر این سکوت ادامه پیدا کند چه خواهد شد؟
و بنده همان موقع نوشتم:
ــ ملت ایران از دم استرکنین میخورند و رو به قبله دراز میکشند!!!!

از میان کسانی که شیادی‌های شاملو را فاش کرده بودند، میتوان به احمد سروش شاعر توانا و رنج آشنا اشاره کرد که در مجله «امید ایران» به انتقاد شدید از شامبیاتلو پرداخت و حتا رفتار و کردار او را در زندگی خصوصیش که به نظر سروش، اشرافی بود زیر ذره بین نقد و بررسی قرار داد و نتیجه گرفت که:
ــ غمها و دردهای او [شاملو] حقیقی نیست و برخلاف اشعاری که میسراید، آنچه برایش مطرح نیست، مردم و غمهای ایشان است.

نمونه ای از عقده فشانی های شاملو:
ــ به اعتقاد من تاریخ ادبیات و هنر زبان فارسی کشف شعر را مدیون این نسل [نسل خودش!!] خواهد بود زیرا تا به این روزگار آنچه به نام شعر عرضه شده ـ از چند شاعر که بگذریم ـ چیزی به جز نثر منظوم نبوده است. دیگر نمیتوان کسانی در شمار ایرج میرزا و بهار و شهریار و دیگران را تنها به دلیل آنکه سخنانی احتمالا شیرین و دلچسب را با وزن و قافیه که زمانی تنها وجه امتیاز شعر و نثر شناخته میشده به رشته نظم میکشند شاعر دانست همچنانکه دیگر نمیتوان در نقاشی اساتیدی از گونه کمال الملک را نقاش نام داد. [!!]

ای کاش شامبیاتلوی نابغه و همه فن حریف ، مانند شعرهایش، نقاشیهایی نیز به جای نهاده بود!!
از ع.پاشایی و ضیا موحد و جلیل دوستخواه خواهانیم که نقاشیهای بچگیهای احمدجان را پیدا کنند و به عنوان «نقش نو» منتشر فرمایند!!.
__________________
ناشناخته های جهان بسی بیشتر از شناخته های آنست.
و دانسته های انسان بسی کمتر از نادانسته های اوست.
opposit برون خط است   پاسخ با نقل قول
کهن 09-04-20, 11:29   #3
opposit
آشنا
 
آواتار opposit
 
گاه ِ نام نویسی: Dec 2008
شمارگان پیک ها: 103
Thanks: 0
Thanked 0 Times in 0 Posts
نیروی تلاش و پیشینه: 35
opposit is on a distinguished road
ساماندهی نخستین

کورش محسنی


شاملو و فردوسی!


بیگمان شما گرامیان از سخنرانی پُرآوازه ی ایشان در دانشگاه برکلی آگاه هستید. در آن سخنرانی یک چامه سرا در زمینه ی تاریخ و فرهنگ و استوره شناسی نظر میدهد آن هم با گویشی نه درخور یک چامه سرای بزرگ و یک شخص فرهنگی و فرهیخته! افزون بر زبان تند و پر کینه و چاله میدانی! ایشان بیکباره و از سر حسادت! به کل تاریخ و فرهنگ و بزرگان ایرانی میتازد! از کورش و کمبوجیه و داریوش و .... گرفته تا فردوسی و ابوریحان بیرونی و .... سهراب سپهری و اخوان ثالث و....در هر روی میکوشیم در این جستار از احساسات دوری بجوییم و تنها شماری از اشتباهات تاریخی ایشان را گوشزد کنیم.

ایشان در بخشی از سخنرانی خود به مهاجرت آریایی ها از جنوب سیبری به ایران اشاره میکند, با دل استواری تمام! میتوان گفت با توجه به نگره های تازه ای که استادانی همچون دکتر جنیدی و دکتر جهانشاه درخشانی(استاد دانشگاه در آلمان) ارائه داده اند و بر پایه ی پژوهش های زمین شناختی و زبان شناسی و استوره شناسی ... و بررسی ریزکاوانه ی منابع و متون کهن ایرانی و زرتشتی, میتوان آن نگره ی پیشین مهاجرت ایرانیان را رد کرد و به این دل استوار شد که ایرانیان و آریایی ها دست کم از 10500 سال پیش تا کنون باشنده ی سرزمین ایران بوده اند(پژوهش ژنتیک در این باره) و اگر مهاجرتی هم رخ داده است از درون ایران زمین به بیرون بوده است.

شاملو در بخش دیگری از سخنان خود اینگونه میگوید:
در تاریخ‌ ایران‌ باستان‌ از مردى‌ نام‌ برده‌ شده‌ است‌ به‌ اسم‌ گئومات ‌ و مشهور به‌ غاصب‌. مى‌دانیم‌ که‌ پس‌ از مرگ‌ کوروش ‌ ، پسرش‌ کمبوجیه ‌ با توافق‌ سرداران‌ و درباریان‌ و روحانیان‌ و اشراف‌ به‌ سلطنت‌ رسید و براى‌ چپاول‌ مصریان‌ به‌ آن‌جا لشگر کشید، چون‌ جنگ‌ و جهان‌گشایى‌ که‌ نخست‌ با غارت‌ اموال‌ ملل‌ مغلوب‌ و پس‌ از آن‌، با دریافت‌ سالانه‌ى‌ باج‌ وخراج‌ از ایشان‌ ملازمه‌ داشته‌، در آن‌ روزگار براى‌ سرداران‌ سپاه‌ که‌ تنها از طبقه‌ى‌ اشراف‌ انتخاب‌ مى‌شدند، نوعى‌ کار تولیدى‌ بسیار ثمربخش‌ به‌حساب‌مى‌آمده‌.(البته اگر بتوان‌ غارت‌ و باج‌خورى‌ را کار تولیدى‌ گفت‌!)

میتوان گفت انگیزه ی گشایش مصر بدست کمبوجیه تصمیم او برای چپاول و ترکتازی در این کشور نبوده. این تصمیم در زمان کورش بزرگ گرفته شده و چرایی آن نیز به انگیزه ی پیمان مصر با کروزوس در زمان جنگ لیدی با ایران بود. گشایش مصر در پی پیمان مصر با کرزوس در زمان جنگ با لیدی نیز یکی از برنامه های کورش بزرگ بود. چرایی اینکه چرا کورش بزرگ نتوانست یا نخواست مصر را بگشاید بر ما مشخص نیست! اما میتوان دل استوار بود گشایش مصر از زمان کورش بزرگ در دستور کار بوده، که کمبوجیه پس از نشستن بر تخت پادشاهی بی درنگ در پی گشایش مصر برآمد.(پیرامون گشایش مصر به دست کمبوجیه)

در جایی احمد شاملو اشاره میکند که:
فقط‌ میان‌ مجانین‌ تاریخى‌ حساب‌ کمبوجیه‌ى ‌ بینوا از الباقى‌ جداست‌. این‌ آقا از آن‌ نوع‌ مَلَنگ‌هایى‌ بود که‌ براى‌ گرد و خاک‌ کردن‌ لزومى‌ نداشت‌ دور و برى‌ها پارچه‌ى‌ سرخ‌ جلو پوزه‌اش‌ تکان‌ بدهند یا خار زیر دمبش‌ بگذارند. چون‌ به‌قول‌؛ معروف‌ خودمان‌ از همان‌ اوان‌ بلوغ‌ ماده‌اش‌ مستعد بود و بى‌دمبک‌ مى‌رقصید. این‌ مردک‌ خل‌وضع‌ (که‌ اشراف‌ هم‌ تنها به‌همین‌ دلیل‌ او را به‌تخت‌ نشانده‌ بودند که‌ افسارش‌ تو چنگ‌ خودشان‌باشد) پس‌ از رسیدن‌ به‌ مصر و پیروزى‌ بر آن‌ و جنایات‌ بى‌شمارى‌ که‌ در آن‌ نواحى‌ کرد، به‌کلى‌ زنجیرى‌ شد. غش‌ و ضعف‌ و صرع‌ و حالتى‌ شبیه‌ به‌ هارى‌ به‌اش‌ دست‌ داد. به‌ روزى‌ افتاد که‌ مصریان‌ قلباً معتقد شدند که‌ این‌ بیمارى‌ کیفرى‌ است‌ که‌ خدایان‌ مصر به‌ مکافات‌ اعمال‌ جنایتکارانه‌اش‌ بر او نازل‌ کرده‌اند.

به بازگویی تاریخ نگاران بیشمار و برپایه الواح بدست امده بابلی و گاشمارها کورش بزرگ پیش از مرگش کمبوجیه را به عنوان پادشاه ایران برگزید و برای اینکه دل پسر دیگر خود را نیز بدست بیاورد و جدایی پیش نیاید بخش بزرگی از شرق و شمال شرقی ایران زمین را به دیگر پسر خود بردیا بخشید بدون اینکه این بخشها به پادشاه خراجی بپردازند. در هیچ جا اشاره ای به اینکه کمبوجیه پسر کورش بدست اشراف و روحانیون به پادشاهی برگزیده شده باشد!! نشده!!! این سخنان بیشتر به داستان میماند تا یک چیز با ارزش دانشی, به همراه مدرک و سند و دستک!

در بخش دیگری از سخنان, احمد شاملو میکوشد تاریخ را از دل استوره بیرون بکشد و به سخن دیگر رمز گشایی میکند! غافل از اینکه این کار به ریخت 100% شدنی نیست و تنها استوره شناسان بزرگ که عمری را بر سر پژوهش در این باره گذاشته اند تا اندازه ای توانایی این کار را خواهند داشت!!! پس رمز گشایی را آغاز کرده و به این هوده های عجیب میرسد!! شاهنامه ی فردوسی بیش از ده هزار سال تاریخ و فرهنگ و ... ایران زمین را در خود جای داده و تنها در بخشهایی میتوان تاریخ را از دل استوره که به ریخت چامه و سروده است بیرون بکشیم. احمد شاملو در یک رمزگشایی شگفت انگیز! ماجرای بردیا و گئومات مغ و کمبوجیه را با ضحاک و فریدون و جمشید پیشدادی پیوند میدهد و ضحاک را بردیا میخواند! با توجه به دانش استوره شناسی و با توجه به سخنان و پژوهش های شاهنامه شناسان دوره ی پیشدادی دست کم به 9000 سال پیش باز میگردد. اما احمد شاملو مشخص نیست چگونه 6500 سال را از تاریخ حذف میکند و ماجرای کمبوجیه ی 2500 ساله را با فریدون و کاوه و ضحاک 9000 ساله یکی میداند!!!

اگر بخواهیم پیرامون رمز گشایی و بیرون کشیدن تاریخ هخامنشیان از دل شاهنامه سخنی بگوییم, بد نیست یک بازگویی کوتاه از پژوهش دکتر جنیدی داشته باشیم:
بخشی از اسطورهء داراب و دارا در شاهنامه را برای دوستان می‌آورم. این گلوگاه یا بند شاهنامه است. زیرا که از این زمان به بعد است که اسطوره‌ها کمرنگ شده و ساختار تاریخ بهتر خود را نمایان می‌سازند: بند ِ شاهنامه با آنچه که امروزیان با خواندن تاریخ‌های اروپایی «تاریخ»ش می‌خوانند، همانا هنگام پادشاهی داراب، و دارای دارایان است. پادشاهی هخامنشیان دو هنگام را در بر می‌گیرد: نخست هنگام کورش و کمبوجیه، دو دیگر هنگام داریوش و فرزندانش. و بدینسان می‌توان آنرا با دو نام کورشیان و داریوشیان خواند. هنگام کورشیان در شاهنامه با نام «داراب» آمده است که کوچ آنان از آذربایجان و پایتخت مادیکان(=مادها) آغاز می‌شود و از کنارهء رود گاماسیاب به پارس می‌انجامد، و چنین است که شاهنامه داستان رفتن گاهوارهء داراب را بر روی آب باز می‌گوید! هنگام داریوشیان در شاهنامه به دارای دارایان (دارا پسر داراب) نامزد گردیده است و بسا از رویدادهای زمان داریوشیان در این هنگام بازگو شده است چونان ساختن دارابگرد(=تخت جمشید امروزین)، و کاخ شوش در خوزستان:
یکی شارسان کرد، زرنوش نام به اهواز گشتند ازاو شاد کـــــام
کندن کال از دریای سرخ به دریای ماد(مدیترانه) و دیگر کال‌ها که در یونان کنده شد.
زپستی بر آمد به کوهی رسید یکی بیکران، ژرف دریا بـدید

بفرمود کز هند، وز رومیان بـــیارند کـــــارآزموده ردان

گــشایند ازایـــن آب ِ دریادری رسانند رودی به هر کشوری
چو بگشاد از آن آب، داننده بند یکی شهر فرمود، پس سودمند

چو دیوار شهر اندر آورد گرد ورا نـــــام کردند دارابــــــگرد

آتشی که در دو آتشدان سنگی کوه رحمت، کنار تخت جمشید(دارابگرد= کاخ نوروزی دارا) فروزان بوده است:
یکی آتش افروخت از تیغ کوه پرسـتیدن آذر آمــد گــروه

ز هر پیشه‌ای کارگر خواستند همه شهر از ایشان بیـاراستند

و برای آگاه شدن از کار کارگران همه کشورهای زیر فرمان هخامنشیان نیک است که به سنگنوشته‌های داریوش در تخت جمشید و شوش بنگریم، و نیز اکنون بجا است که نگاره‌های دیوارهای تخت جمشید را که داستان آوردن پیشکشی‌ها از سر تا سر آن مرز بزرگ، باز می‌گوید در شاهنامه ببینیم:
فرسـتاده آمـد ز هر کشوری ز هر نامداری و هر مهتری

ز هند و ز فغفور و خــاقان چـین ز روم و ز هر کشوری همچنین

همه پاک با هدیـه و باژ و ســاو نه پی بود با او کسی را نه تاو!



این ها نمونه هایی از واژه های و رسته هایی هست که احمد شاملو در سخنرانی خود درباره ی بزرگان ایرانی بکار میبرد:
از دم یه چیزیشان میشده!
از دم مشنگ بوده اند!
مشنگی!
آنقدر موس موس کرده اند!
دمبشان!
بعضی جاهایشان را لیس کشیده اند!
رهبر خرمند چپانشان کرده اند!
یکهو یابو ورشان! داشته است!
بالاخانه را اجاره داده بوده!
از نوع ملنگ هایی بود که!
دور و بری ها پارچه ی سرخ جلو پوزش تکان بدهند!
این مردک خل وضع!
بلوغ ماده اش مستعد بود و بی دمبک میرقصید!

...
ایشان در این سخنرانی خود به بزرگان زیادی از ایرانزمین تاخته که پرداختن به آنها از حوصله ی این جستار بیرون است، اما بیگمان بزرگترین توهین را به فردوسی این بزرگمرد و ناجی کل فرهنگ و تاریخ و زبان ایران کرده، اینچنین:
اگر فردوسى اشتباه‌ کرده‌ یا ریگى‌ به‌کفش‌ داشته‌ و اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ را به‌ آن‌ صورت‌؛ جازده‌، حتا طبقه‌ى‌ تحصیل‌ کرده‌ و مشتاق‌ حقیقت‌ ما نیز حکم‌ او را مثل‌ وحى‌ منزل‌ پذیرفته‌اند. من‌ موضوع‌ قضاوت‌ نادرست‌ درباره‌ى‌ نهضت‌ تصوف‌ یا اسطوره‌ى‌ ضحاک‌ را به‌عنوان‌ دو نمونه‌ى‌ تاریخى‌ مطرح‌ کردم‌ تا به‌ شما دوستان‌ عزیز نشان‌ بدهم‌ که‌ حقیقت‌ چه‌قدر آسیب‌پذیر است‌. این‌ نمونه‌ها را آوردم‌ تا آگاه‌ باشید چه‌ حرام‌زادگانى‌ بر سر راه‌ قضاوت‌ها و برداشت‌هاى‌ ما نشسته‌اند.
داوری با خوانندگان.
فردوسی در پژوهشی دست کم سی ساله و با بهره گیری از خدای نامه هفت هزار ساله و همچنین متون و نبشته های پهلوی و کهن توانست تاریخ و فرهنگ و استوره ها و جشن ها و ... ایرانی را که با یورش تازیان و کتابسوزی آنها در حال فراموش شدن برای همیشه بود، در چهارچوب یک شاهکار ادبی بی نظر در سراسر جهان دوباره زنده کند تا ابد! آیا این حسادت کسی را میتواند برانگیزد!

بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم به این پارسی

پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد وباران نیابد گزند

نمیرم از این پس که من زنده ام که تخم سخن را پراکنده ام

هر آن کس که دارد هش ورای ودین پس از مرگ خواند به من آفرین
__________________
ناشناخته های جهان بسی بیشتر از شناخته های آنست.
و دانسته های انسان بسی کمتر از نادانسته های اوست.
opposit برون خط است   پاسخ با نقل قول
کهن 09-04-20, 11:40   #4
opposit
آشنا
 
آواتار opposit
 
گاه ِ نام نویسی: Dec 2008
شمارگان پیک ها: 103
Thanks: 0
Thanked 0 Times in 0 Posts
نیروی تلاش و پیشینه: 35
opposit is on a distinguished road
ساماندهی نخستین

شاملو و اهانت به ایران و ایرانیان
از نام قبیله ام شرمسارم!! ... نفرت میکنم از فرزندان و از پدرم! {شاملو} از قدیم الایام هر ابراهیمی که قصد گذر از آتش را داشت شما و سایر رزمندگان هنر را در کنار خود می یافت. ما و هرآنکس که مژده شکستن زمستان را در دل میپ‍روراند حق داریم که مضاف بر سلاحهای مادی، از تسلیح به دیگر حربه های خلق بر خود ببالیم. {پیام مسعود رجوی (سرکرده سازمان مجاهدین خلق) به شاملو} ایرانی بودن بدون فردوسی، حافظ، مولوی، سعدی و حتی در دوران مدرن بدون نیما (!) و هدایت و ساعدی(!) و شاملو(!!) معنایی ندارد و همه این ها یعنی زبان فارسی.(!!!) // از افاضات: ناصر فکوهی


کم نیستند و البته زیاد هم نیستند کسانی که با عنوان نویسنده و غیره، چنین اراجیفی درباره شاعرک مورد نظر ما میگویند. کارنامه نیما یوشیج که خود را «لنین شرق!» مینامید و کله ی پ‍وکیده اش در آستان پل‍کان بوستان شاهنشاهی تهران (پارک ملت) خودنمایی میکند، نیاز به شرمنامه ای دیگر دارد. (و همچنین ساعدی)

اما ناصرخان فکلی بفرمایند تعریف ایرانی بودن چیست؟ این تناقض را حل بفرمایند که فردوسی بزرگ چگونه با شاملوی حقیر در یک اقلیم ادبی و ملی می گنجد؟ مگر نه آنکه شامبیاتلو گفته بود برایش ایرانی و غیرایرانی یکیست؟ آیا شاملو با آن لجن نگاریهایش زبان زیبای پارسی را به سیاهی نکشید؟ او رواج دهنده ی ضد ادبیاتی بود که گفتار مردم ما را به سوی لحن چاله میدانی و داش مشدیهای کلاه مخملی سوق میداد. چگونه صادق هدایت که شیفته ایران باستان و ساسانیان بود با فردی ناصادق و گمراه در یک پهنه جای میگیرند؟
(از قیاسش خنده آمد خلق را...!) البته باز فکوهی از فردوسی نام برده وگرنه ضیا موحد (نگو: ضیا ، بگو: موحد) که میفرماید:
اول حافظ، دوم: شامبیاتلو!! آدم از این همه شرم و نجابت لذت میبرد! آقا ضیا چرا خجالت میکشی؟ بگو: اول شاملولو، دوم شاملولو، سوم.... آری، ایران فروشی بدون شامبیاتلو معنایی ندارد. در دوران مدرن، ایرانی بودن بدون امیرکبیر، رضاشاه، حبیب اله نوبخت، رسام ارژنگی، رهی معیری ، محمد معین، پ‍ورداوود و مانند این بزرگان معنا ندارد. ایرانی بودن بدون داریوش کبیر و خسروانوشیروان و نادرشاه بی معناست. شامبیاتلو عِـرق (با عرق سگی اشتباه نشود!) ملی اش گل میکند که:

عرب بیابانگرد بی فرهنگ لات به ملتی که فرهنگ عمیق داشت و به مظاهر هنر خود دل بسته بود گفت: موسیقی حرام است. شعر مکروه است.... اما ایرانی با همه ی فرهنگش به پا خاست و در برابر تحریف ایستاد و به جنگ او رفت... (سخنرانی برکلی)

شگفتا و حیرتا و عجبا!! اول اینکه میگفتی برایت ایرانی و غیر ایرانی فرقی ندارد. گویا اینجا کمی وجدانت خراش برداشته! دوم اینکه ملت ایران فرهنگ عمیقش را از کجا آورده بود؟آیا از مسکو و پاریس و لندن وارد کرده بود یا اینکه مدیون بزرگانی چون زرتشت و کورش و فردوسی بود؟ و از سوی دیگر، این ملت بافرهنگ همان نبود که تو دروغگوی کم حافظه در همان سخنرانی گفته بودی:
در ایران خودمان (تو که جهان وطنی بودی!)
توده ی ملتمان در تمام طول تاریخش امکان تعقل، امکان تفکر، امکان به کار گرفتن چیزی را که بهش میگویند مغز، نداشته.

جناب شامل اف! دلیلش این بود که ضحاکانی چون شماها مغز جوانان ما را میخوردید. بالاخره قسم کفتاری چون تو را باور کنیم یا دم خروس زری را؟! آیا مردم ایران میتوانستند بدون مغز! و اندیشه، دارای فرهنگی ژرف باشند؟ سوم اینکه تو موسیقی ایرانی را که یادگار باربدها و نکیساها بود به عرعر! تشبیه نمودی و به استادان آوازی چون بنان و شجریان و ناظری و غیره اظهار لطف کردی. (یاد لطفی به خیر که در ایرانی بودن تو شک کرد در حالی که باید یقین داشت که انیرانی هستی و حیف از خاک پاک ایران که آلوده به اَندیشه ها و استخوانهای فاسد توست). چهارم اینکه بهتر نبود آن شعر کلاسیک که مورد حسادت و غضب تو بود و گویندگانش را **** و فاحشه خوانده بودی، مکروه و بلکه حرام میماند. زیرا شعر یعنی شهرنو... ببخشید:

شعر نو./شاملو سالهاست که به غربت قبرش فرو رفته... اینک شما سپیدمویان سیه روی که بینش جوانان ساده لوح را زیر ستاره سرخ و خونریز کمونیسم اعدام میکنید باید پاسخگوی نسلی باشید که با شهامت و شرافت از میراث ملی خویش دفاع میکند. شمایی که به خوبی از نیت و شخصیت شوم شاملوها آگاهی داشته و شجاعت افشاگری نداشته اید نیز در برابر ما و آیندگان شرمگین باشید. شمایی که زیر علم کانون به اصطلاح نویسندگان، برای تجزیه طلبان و وطن فروشانی چون براهنی و شاملو سینه چاک میدهید، شبه روشنفکر هستید. من به یکایک جوانانی که در برابر بمباران دروغ و نیرنگ، فریب این روشنفکرنمایان را نخوردند، آفرین میگویم و از آنان میخواهم که ازاین بذر (شرمنامه) هزاران رویش اشایی و اهورایی پدید آورند.

اینجا نقطه ی آغازیست که ادامه اش با شما جوانان میهن پرست است. آن بچه هایی که خود را نسل سوخته میخوانند پس چرا این بار خودشان دست به خودسوزی میزنند؟ چرا نمیخواهند باور کنند که این افشاگری به خاطر آنهاست تا بعدها از رفتار و گفتارشان پشیمان نشوند؟
چرا ناسیونالیست التقاطی و ملی نما هستند؟ از یکسو نشان مقدس فروهر به سینه میزنند و از سوی دیگر ریش خود را به گرو شامبیاتلو میگذارند!! اگر ایراد میگیرند که لحن این مقالات تند و توهین آمیز است، چرا این عیب را در مرشد شاملو نمیبینند که این همه هتاکی به پدران این سرزمین کرده؟ چرا؟! شما که مدعی آزاداندیشی و روشنفکری هستید چرا بدتر از هر آدم متحجر و قشری مذهب برخورد میکنید؟
چرا این همه تعصب؟!!!

به راستی شاملو چه کارنامه برجسته ای دارد؟ بیایید دوباره بررسی کنیم:۱. منش: برخی ایراد گرفته اند که چرا زندگی خصوصی شاملو را رو کرده ایم و کردار او ربطی به گفتارش ندارد. پاسخ این است ک‍‍ه وقتی کسی بت و قهرمان جوانان ساده لوح میشود، و هنگامی که همین آدم به وقیحانه ترین طرزی، دیگران را به باد دشنام میگیرد (از داریوش بزرگ و فردوسی تا استاد حمیدی شیرازی و ابراهیم گلستان و...) ما ناچاریم به جوانکان مسخ شده بفهمانیم که الگو و نمونه خوبی را برنگزیده اند. فردوسی میفرماید: جهان سراسر به گفتار نیست/ دوسد گفته چو نیم کردار نیست.

شاملو چنان عقده شهرت داشت که حتا از مایکل جکسون به قول خودش قرتی و گاومیش نیز نگذشت! نزدیکانش حکایتها از بی ادبی و تکبر و دو رویی او دارند. وقتی شاملو با رکیک ترین الفاظ به تخریب شخصیت دیگران می‍پردازد پس این بلا هم سر خودش دیر یا زود می آمد.

پروین غفاری هنرپیشه قدیمی فیلم فارسی میگوید:
دومین فیلم من «بن بست» بود که تهیه کنندگیش را ایرج قادری به عهده داشت. از نکات جالب این فیلم، فیلمنامه مزخرف آن بود که احمد شاملو مدعی شاعری و روشنفکری نوشته بود. در عرصه سینما کارهای او (شاملو) از مبتذل سازترین کارگردانان و فیلمنامه نویسان نیز مبتذل تر بود!

شامبیاتلو که در فیلمسازی چیزی در چنته نداشت، به ابراهیم گلستان حسادت میکرد و میگفت:
تمام عیبهایی که از فیلم دیگران گرفتم، پس میگیرم. فقط یک فیلم خیلی مزخرف بود و آن فیلم «خشت و آینه» بود. (؟!!)

دلیل این بغض و رشگ را میتوان از زبان پرویز جاهد فهمید:
«خشت و آینه» به عنوان نخستین فیلم روشنفکری و غیرمتعارف سینمای ایران مطرح میشود. گلستان هیچگونه ارزش و اعتباری برای سینمای موجود فارسی قایل نبود... او دوربین خود را به میان مردم و مکانهای واقعی برد و کوشید رنجها و درماندگیهای آدمهای بی پناه و تنها را تصویر کند... گلستان به تجربه ای کاملن مدرن در سینمای آن روز ایران دست میزند... فروغ فرخزاد با اشاره به فرم دقیق و آگاهانه فیلم مینویسد: اثری است بی نقص و درخشان.
{برای آگاهی بیشتر بنگرید به کتاب: نوشتن با دوربین}
__________________
ناشناخته های جهان بسی بیشتر از شناخته های آنست.
و دانسته های انسان بسی کمتر از نادانسته های اوست.
opposit برون خط است   پاسخ با نقل قول
کهن 09-04-20, 11:47   #5
opposit
آشنا
 
آواتار opposit
 
گاه ِ نام نویسی: Dec 2008
شمارگان پیک ها: 103
Thanks: 0
Thanked 0 Times in 0 Posts
نیروی تلاش و پیشینه: 35
opposit is on a distinguished road
ساماندهی نخستین

شاملو، کپی پیست و سرقت ادبی!

چیزهایی که شاملو درباره تاریخ و ادب بیان کرده نه تحقیقات و یافته های خود او بلکه رونویسی و اقتباسی ناشیانه از این و آن بوده است.
مریدانش یک بار دیگر سخنرانی کذایی او و دیگر گفتارهایش را بخوانند و ببینند که صرف نظر از لحن چاله میدانی، کدامیک از حرفهای این شاعرک از کشفیات خودش به شمار میرود!!

اینکه گوسفندوار او را شاعر بزرگ و یا بزرگترین نوسرای معاصر قلمداد میکنند بر اساس کدام منطق و معیار است؟ شاملو چه برتریهایی از نظر شعر و ادب و سواد نسبت به نیما و اخوان و مشیری و فروغ و سپهری و دیگران دارد؟

یک بار دیگر نقد کتاب «طلا در مس» اثر همپالکی خودش: «رضا براهنی» را بخوانید. آیا میدانید ترجمه هایی که به اسم خودش زده حاصل زحمت همسرش و دیگران است و او تنها ویراستاری کرده!؟
آیا دزدی از اشعار دیگران (مانند نرودا) را چه میگویید؟ آیا انسانهای بزرگ و میهن دوست و شرافتمند در این مملکت قحط است که به شامبیاتلو چسبیده اید؟!

بینش: روشنفکر کسی است که پیشاپیش تاریخ حرکت کند و چراغ راه مردم باشد. زمانی که ناکارآمدی کمونیسم و دیدگاه های اشتراکی در چین و شوروی و دیگر کشورها آشکار شده بود و بسیاری از کمونیستهای دیروز به اشتباهاتشان اعتراف میکردند، این پافشاریهای شاملو بر مکتبی خاکسترشده برای چه بود؟ دفاع از احزاب و جریانات چ‍پگرا و ضدملی و نیز حمایت از دیکتاتوری پرولتاریا در کشور کاپیتالیستی آمریکا!! (راستی چرا این جهان وطنیها همیشه در بهترین کشورها به عیش و نوش سرگرمند و در اوگاندا یا بنگلادش و مانند اینها اقامت نمیکنند؟!!)

نوچه های او نیز چشم بر هر سند و مدرکی بسته اند و بحث منطقی با این آدم نمایان بیهوده است. آدم روشنفکر کسی نیست که هر دهه و زمانه به رنگی درآید و مدام حرفش را پ‍س بگیرد. به راستی او چه حرف تازه ای داشت؟ هیچ! به ماه نورافشانی عوعو میکرد که ایران قجری و چرتی را به شکوه پهلوانی اش باز میگردانید و نمیخواست که ۵۳ راس بلشویک، ایران را به بلبشوی کمونیستی دراندازند. ادا و اطوار روشنفکری با روشنفکر راستین بودن، بسیار متفاوت است.

تکه هایی از کتاب «گزند باد»:

شیوه گفتار آقای شاملو در آمریکا تنها یک آب شسته تر از شیوه نوشتار «رستم الحکما» صاحب «رستم التواریخ» است... آقای شاملو در حوزه ای که کم میداند، حکم صادر میکند. این مغلطه رواج داشته است و گاهی اقبال عموم نیز یافته است که هرگاه فردی در زمینه خاصی صلاحیت و شهرت یافته، در زمینه های دیگر نیز به داوری و اظهارنظر پرداخته است... زیباییها و لذتهای سطحی و گذرا وقتی مایه شعری شدند، آن شعر عمری کوتاه پیدا میکند و شاعر به جای آنکه در بیهودگی عروسکان رنگین شعر خود تاملی داشته باشد مردم را نابینا میبیند... سرنوشت شعر شاملو جدا از سرنوشت مبارزه گروه های چپ نیست:
لزوما هر دو به بن بست میرسند؛ که رسیده اند... برای نشان دادن این نکته ی آشکار که ادبیات و فرهنگ و هنر ما اگر از راهی برود که شاملو رفته است، به بطالت و آبدان پر آخال می انجامد، جوانان ما نخست پیش از شک و انکار، ضرورت دارد موضوع و مقوله مورد شک خود را بشناسند... بررسی اندیشه و شعر او برای جوانان ما ضرورت دارد. همان جوانان معصومی که در آن سوی دنیا در پای میز خطابه او نشسته اند و نفری ۳۵ دلار برای شرکت در سخنرانی پرداخته اند و گمان کرده اند حرفهای مهمی شنیده اند.



شاملو که مُرد ولی عروسکی کثیف و خائن به اسم یغما گلرویی را برصحنه ی خیمه شب بازی هایش بر جای گذاشت. هرزه نویسی که با دروغ و حیله جای پای اون لجن گذاشت . گلرویی در یکی از مصاحبه هایش از تاریخ ایران به خرابه های تخت جمشید نام برد خوب معلومه جونوری که توی حریم اون نامرد تشنه ی شهرت و ثروت بزرگ بشه اینطوری در مورد ریشه ی خودش قضاوت می کنه ... نامشان فراموش باد!
__________________
ناشناخته های جهان بسی بیشتر از شناخته های آنست.
و دانسته های انسان بسی کمتر از نادانسته های اوست.
opposit برون خط است   پاسخ با نقل قول
کهن 09-04-20, 11:55   #6
opposit
آشنا
 
آواتار opposit
 
گاه ِ نام نویسی: Dec 2008
شمارگان پیک ها: 103
Thanks: 0
Thanked 0 Times in 0 Posts
نیروی تلاش و پیشینه: 35
opposit is on a distinguished road
ساماندهی نخستین

امید عطایی فرد



دشمنان شاهنامه و فردوسی





هزار سال از زندگی تلخ و بزرگوار فردوسی میگذرد. در تاریخ نا سپاس و سفله پرور ما بیدادی که براو رفته است، مانندی ندارد. (شاهرخ مسکوب: مقدمه ای بر رستم و اسفندیار)





چطور است جملاتی از دشمنان شاهنامه و فردوسی را در اینجا بیاوریم:


۱. فردوسی عمر در سخن بددینان و آتش پرستان و اسماء بلاطائل و افسانه های باطل بگذرانید.


۲. بدترین روایتها روایت دروغ است بلکه قصه های راستی که لغو و باطل باشد مانند شاهنامه.


۳. فردوسی در کتاب خود از انسان و انسانیت نامی نبرده است. شاهنامه فردوسی شاهنامه ی نیرنگ و دروغ و سرگرم کننده ی مردم بدبخت ماست.


۴. ضبط کننده ی استوره، شخص ابوالقاسم خان فردوسی یا مصنف خداینامک، کلک زده است.



جملاتی را که آوردیم به ترتیب از شیخ ابوالقاسم کرگانی، ملامحمدباقرمجلسی، شیخ صادق خلخالی و میرزااحمدخان شامبیاتلو است. به شباهتشان دقت کنید!!!



در بخش پیش افاضات شاملوی تاریخ نشناس را درباره شاهنشاه کمبوجیه خواندیم. در اینجا نگرش پژوهنده ی نامدار مری بویس را آورده و سپس به شاملوی شعرنشناس میپردازیم.
بویس با اشاره به اینکه تمام داستانهای مربوط به تبهکاری های کمبوجیه جعلی است می افزاید: کمبوجیه در حقیقت فرمانروایی معقول و سیاستمداری با تدبیر بوده است... احترام به قانون و نظم یکی از وجوه اشا {راستی و درستی} و از خصوصیات برجسته ی رفتار و کردار کمبوجیه بوده است. <تاریخ کیش زرتشت، جلد دوم، فصل پنجم>



اینک مس سیاه شامببیاتلو در ادب طلایی ایران زمین را محک میزنیم. باشد که دیگر ازضد ادبیات این شاعرک بی ادب سخنی نشنویم. نویسنده کتاب «طلا در مس» آورده است:


در سال ۱۳۲۶ شاملو کتابی چاپ کرد تحت عنوان «آهنگهای گمشده» که خوشبختانه به زودی فراموش شد. این کتاب شاید بدترین مجموعه شعریست که تا کنون چاپ شده است... شاملو درآن زمان نمیفهمیدکه شعر یعنی چه؟ ... و از هرگونه بینش و جهانبینی خالی بود.



سپس اشاره میشود به دزدی و سرقتهای ادبی شاملو (مجموعه شعر: هوای تازه) از شاعرانی چون «لورکا» و «الوار» و «مایاکوفسکی»!! و ادامه میدهد:


فرم بعضی از اشعار منثور شاملو در «هوای تازه» بسیار سست است تا آنجا که میتوان گفت اصلن فرم تازه ای درکار نیست بلکه نثر سست و ضعیف و بی قدرتیست که نیروی احساسی اصیل، ظرفیت کلمات را لبالب نمیکند... پابلو نرودا در چند شعر او ردپایی گذاشته است به ویژه در شعر «بر سنگفرش» از مجموعه «باغ آینه» که در آن چند سطر زیر عینن از یکی از شعرهای نرودا برداشته شده. شاملو حتا از نظر تقطیع هم دخالتی در شعر نرودا نکرده و عینن آن را ترجمه نموده است:


از پشت شیشه ها به خیابان نظر کنید


خون را به سنگفرش ببینید


خون را به سنگفرش


ببینید


خون را


به سنگفرش...


Come see the blood in the streets


Come see


The blood in the streets


Come see the blood


In the streets



حالا شما بگویید جاعل و شیاد و دروغگو کیست؟!!! آیا ما شعر خوب کم داریم که جوانانمان این خزعبلات را میخوانند؟ در کتاب یادشده (طلا در مس) با اشاره به اینکه گاهی شعر شاملو غرق در افکار سیاسی درجه سه ای میگردد که هر روزنامه نگاری به خوبی از عهده ی گفتنش بر می آید، چنین میخوانیم:


شاملو شعری را که در قالب بی وزن گفته، «شعر سپید» نامیده و این اشتباه محض است... شعریست با سابقه ی چندسد ساله در غرب که پیدایش آن به ادبیات جدید غرب هیچگونه ارتباطی ندارد... (شاملو) چون سنن شعر غرب را نمیشناسد شعر سپید را با شعر آزاد اشتباه کرده و حتا در جایی نمیدانم به چه دلیل! گفته است که شعر اصیل بعد از جنگ اول جهانی پیدا شده، که این یعنی چشم پوشیدن از نـُه دهم شعر اصیل غرب و چشم پوشیدن از دانته، هولدرلین، بودلر، رمبو، مالارمه، ورلن، لافورک و دهها اسم دیگر در شرق و غرب که بدون آثار آنها شعر قرن بیستم حتا نمیتوانست یک جهانبینی کوچک در بینش شاعرانه ارایه دهد.



شاملو حتا نمیدانست یاوه هایی که میگوید چه نوع شعریست! از آنجا که عُرضه و استعداد سرایش نداشت، مکتبی من درآوردی به راه انداخت و کهن سرایی را «دربان پر شپش بقعه ی امامزاده کلاسیسیم» نامید. در همه جای جهان، هنرمندان و شاعران از این شعور برخوردارند که بدانند علیرغم هر مکتب و قالبی که دارند، وامدار نسلهای پیشین خود هستند. اکنون بنگرید به عقده گشایی حقیرترین شاعرک ایران که چگونه آنچه را که در کارنامه ی خودش است به شاعران پیشین نسبت میدهد؛ سرایندگانی که پاسدار زبان و ادب پارسی بودند:


پااندازان **** شعرهای پیر!


طرف همه ی شما منم. من ــ نه یک **** باز متفنن!ــ


و من


نه بازمیگردم


و نه میمیرم


وداع کنید با نام بی نامی تان


چراکه من


نه فریدونم


نه ولادیمیرم! /{شام بیات لو!!!}



هزار سال دیگر آشکار خواهد شد که کدامین سارق مرده، و کدامین آزاده: زنده است. هزار سال دیگر ایرانیان همچنان شعر ابرشاعر جهان «فردوسی بزرگ» را زمزمه خواهند کرد: «نمیرم از این پس که من زنده ام/ که تخم سخن را پراکنده ام»... شاملوی روسپی باره، همانگونه که درباره خودش گفته، نه فریدون، بلکه ضحاکی ماردوش بود که مغز جوانان ما را میخورد و خود، مانند فاحشه ای از این مکتب به آن مکتب میغلتید:



شاملو در آن زمان {جنگ جهانی دوم} از مکتب سیاسی خاصی {فاشیسم} پیروی میکرد که پس از سالهای جنگ، ناحق بودنش بلافاصله ثابت شده بود. بعد شاملو خود را سرگردان و درمانده یافت و نتوانست رابطه ای با دنیا برقرار کند تا اینکه مکتب سیاسی دیگری {کمونیسم} جانشین مکتب قبلی شد و همینکه در ِآن را هم تخته کردند، شاملو متوجه قهرمانان زن زندگیش گردید... آیا از نظر محتوا، شاملو یک ابن الوقت نیست؟


نه تنها شامبیاتلو بلکه همه ی رفقای چپ بین، ابن الوقت و ملون بوده اند. زمانی با سبیل استالینی، زمانی با فکل، زمانی با ریش و تسبیح، زمانی با کلاه (انقلاب) مخملی، و به ویژه (بجز چند نوسرای میهنی مانند اخوان و مشیری و...)، با شمشیرِ شعر نو، به جان فرهنگ و ادب ملی ایران زمین افتاده اند. اینک بخش دیگری از کتاب «طلا در مس»:


گرچه شعر شاملو از نظر قالب ظاهری، معلق بین نظم و نثر است ولی گاهی روح و منطق نثر آنچنان بر زبانش حاکم میشود که به هیچ عنوانی نمیتوان بعضی از نوشته های اخیرش را شعر خواند. زبان شاملو در همان چارچوبه ی شعر آزاد و یا نثر آهنگین گاهی محتوای پراستعاره ی شعر را ترک میکند و به سوی منطق سست و بی تصویر نثر میگراید ولی فرم شعرش هنوز همان رنگهای فریبنده ی پوست مار را دارد. محتوا گاهی صورت فرار از حقیقت و توسل به رمانتیسم منحط را دارد و زمانی به صورت شعارهای سرمقاله ای درمی آید که از نظر شعری کوچکترین ارزشی بر آنها نمیتوان قائل شد... تخیل به قدری ضعیف و سست است که کوچکترین ایهام و ابهام و رمز و عمقی در شعر دیده نمیشود.
__________________
ناشناخته های جهان بسی بیشتر از شناخته های آنست.
و دانسته های انسان بسی کمتر از نادانسته های اوست.
opposit برون خط است   پاسخ با نقل قول
کهن 09-04-20, 12:01   #7
opposit
آشنا
 
آواتار opposit
 
گاه ِ نام نویسی: Dec 2008
شمارگان پیک ها: 103
Thanks: 0
Thanked 0 Times in 0 Posts
نیروی تلاش و پیشینه: 35
opposit is on a distinguished road
ساماندهی نخستین

وقاحت و سرسپردگی
اگر اشعار شاملو را همراه شعر دیگر نوسرایان چپی ــ اما همگی بدون نام ــ در پیش جوانکان هوادارش بگزاریم هرگز نمیتوانند سروده های بندتنبانی مرشدشان را تشخیص دهند. همگی سر وته یک کرباس چرکینند. همان گونه که دیدیم و باز خواهیم دید، این هرزه سرا در هیچ زمینه ای از سواد و دانش درستی برخوردار نبود. پس چرا چنین شهرتی شیطانی به هم زده است؟ از میان پاسخها به این عوامل باید توجه کرد:



۱. وقاحت و بی شرمی: زبان و نگاه شامبیاتلو آکنده از زهر و هتاکیست. بسیاری از فرزانگان از آن رو وارد گود نشدند چون از فحاشی و حرمت شکنی او نسبت به خودشان، آزرده میگشتند.



۲. تبلیغات: نوچه ها و کاسه لیسان برای رسیدن به پاره نان ناموری، در هر بوق و کرنایی که توانستند دمیدند تا مرشد مارصفتشان را خشنود کنند. شاملو خوراک مسموم رسانه هاست.



۳. سرسپردگی به جریانهای ضد ایرانی: دشمنان ما نسبت به فرهنگ ایرانی، آکنده از بغض و حسادت هستند. و چه بهتر که فواحشی چون شاملو در انجمنهای ضد ادبی، پشتیبانی شوند تا یک ایرانی نما به انکار نیاکانش بپردازد و زحمت بیگانگان را کم کند.



۴. فرورفتن جامعه جوان در فقر فرهنگی و گوسفندصفتی و...


چرا شاملو؟ چپیهای عنترناسیونالیست که حلقه ی گمشده ی داروین را در ریخت بوزینه سان شاملولو دیده اند، او را مترسک هروئینزار خود نموده اند. من اگر به نگارش این شرمنامه پرداختم نه ازآن رو بود که با این شاعرک، دشمنی شخصی داشتم و نه در پی شهرت و هیاهو هستم. بلکه دلم برای جوانانی میسوزد که با تیشه ی شعرنو و چپگرایی، به ریشه ی خود میزنند. نگران هم میهنانی هستم که هم آوا با وطن فروشان، آواز «خر برفت» را میخوانند و نمیدانند که آبروی خود را میبرند. ما یک بار تاوان نسل شریعتی پرست را دادیم و اینک نسل آینده نباید به آتش شاملوپرستان بسوزد. اگرچه رگباری از ناسزا من و یارانم را فراگرفته اما این کمترین کاریست که برای میهن ستمدیده و نالان از خودیهای ناخودی میتوانیم انجام دهیم. اگر روش ما در برخورد با شاملو و نوچگانش مانند خود آنهاست به این دلیل است که ناچاریم یک بار برای همیشه در برابر جنگ روانی این دیوانگان بایستیم و بر این باوریم که پاداش این کلوخ انداز، سنگ است زیرا در برابر بی تفاوتی و خاموشی ما، سرطان سرخ بیش از پیش بر اندام نازنین میهنمان چنگ خواهد انداخت.



چه بایدکرد؟ چپیهای جهان وطنی و تجزیه طلب، همیشه کلاه بر سر دو قشر کارگر و دانشجو میگزارند و آنان را تحریک میکنند. دانشجویان گمان میکنند که روشنفکری در چپ گراییست. باید آنان را از جریان راستین روشنفکری در ایران که از زرتشت آغاز و تا چهره ای برجسته چون ابراهیم پورداوود امتداد داشته آگاه کرد. باید به جای شبه روشنفکران، با اندیشمندان و هنرمندان میهن پرستی آشنا شوند مانند:
میرزاآقاخان کرمانی، حبیب اله نوبخت، رسام ارژنگی، ملک الشعرای بهار، عارف قزوینی، محمد معین، سعیدی سیرجانی، امیرمهدی بدیع، شجاع الدین شفا، و... دانشجویان باید به کارها و پژوهشهایی سازنده برای میهنشان بپردازند نه آنکه آلت دست این گروه و آن جناح گردند.
و برای طبقه کارگر به نقل از شاهنامه و تاریخهای دیگر، از دوران زرین باستانی سخن بگوییم که مردم ایران از هر قشری در رفاه و آسایش به سر میبردند. در زمان ساسانیان بدون پرداخت هیچ گونه عوارضی بجز مالیات سالانه، به رایگان بیمه بودند. حتا در زمان بهرام گور از پرداخت مالیات معاف گشتند. ذهن فرزندان کشاورز و کارگر را درباره شیادانی چون گئومات مغ و مزدک روشن کنیم.

شامبیاتلو درباره عصر درخشان ساسانی میگوید:


براى‌ اشراف‌،زنان‌ درشمار اموال‌ خصوصى‌ بودند نه‌ به‌ معنى‌نيمى‌ از جامعه‌ى‌ انسانى‌. اين‌ بود که‌ درکمال‌حرام‌زادگى‌ حکم‌ مزدک ‌ را تعميم‌ دادند و او رامتهم‌ کردند که‌ زنان‌ را نيز در تعلق‌ تمامى‌مردان‌ خواسته‌ است‌. آن‌ «اشتراک‌ در کدخدايى»که‌ بيرونى‌ به‌ ضحاک ‌ نسبت‌ داده‌، همان‌ تهمت‌شرم‌آورى‌ است‌ که‌ بعدها به‌ آئين‌ مزدک‌ نيزبسته‌ شد، زيرا کدخدايى‌ به‌ معنى‌ دامادى‌ وشوهرى‌ است‌، مقابل‌ کدبانويى‌.......


ماجراى‌انوشيروان ‌ را همه‌ مى‌دانند و مکررنمى‌کنم‌. اين‌ حرام‌زاده‌ى‌ آدم‌خوار با روحانيان‌ مواضعه‌کرده‌ که‌ اگر او را به‌جاى‌ برادرانش‌ به‌ سلطنت‌رسانند ريشه‌ى‌ مزدکيان‌ را براندازد. نوشته‌اندکه‌ تنها در يک‌ روز به‌ قولى‌ يک‌صد و سى‌هزارمزدکى‌ را در سراسر کشور به‌ تزوير گرفتار کردند واز سر تا کمر، واژگونه‌ در چاله‌هاى‌ آهک‌ کاشتند. اين‌ عمل‌ چنان‌ نفرتى‌ به‌وجود آورد که‌ دستگاه‌تبليغاتى‌ رژيم‌ براى‌ زدودن‌ آثار آن‌ به‌ کارافتاد تا با نمايشات‌ خر رنگ‌ کنى‌ از قبيل‌ زنجيرعدل‌ و غيره‌ و غيره‌ از آن‌ ديو خون‌خوارفرشته‌اى‌ بسازند. و ساختند هم‌. و چنان‌ ساختندکه‌ توانستند شايد براى‌ هميشه‌ تاريخ‌ را فريب‌بدهند، چنان‌ که‌ امروز هم‌ وقتى‌ نام‌ انوشيروانرا مى‌شنويم‌ خواه‌ و ناخواه‌ کلمه‌ى‌ عادل‌ به‌ذهن‌ ما متبادرمى‌شود.

زنده‌ است‌ نام‌فرخ‌ نوشيروان‌ به‌ عدل ‌گرچه‌ بسى‌ گذشت‌که‌ نوشيروان ‌نماند
بيچاره‌ سعدى!

بیچاره شاملوی نادان و شهرت طلب! ایران را با یونان و روم و چین و هند در زمانهای باستان اشتباه گرفته است!! «کریستیان بارتلمه» در رساله ی «زن در حقوق ساسانی» مینویسد:
تربیت علمی در میان زنان امپراتوری ساسانی شیوع داشته است. مطالعه و تحصیل علم حقوق در میان زنان عصر ساسانی بیگانه و نامأنوس نبوده است. و تصور نمی رود که این علاقه به مطالعه، در مورد رشته های عمومی تر و غیر اختصاصی تر کمتر موجود بوده است. دختر می توانست به پدر و یا قیم خود اظهار دارد که از قبول ازدواج پیشنهادی او خودداری خواهد کرد، و پدر نیز ناگزیر از قبول سخن وی می گردید. بدین ترتیب، پدر مجاز نبوده است که دختر خود را به ازدواج مجبور کند و یا حتی هنگام اجتناب دختر خود از ازدواج، نمی توانسته است او را از ارث محروم سازد و یا به وسیله دیگری او را کیفر دهد. در مورد این گونه مسایل، مردم عصر ساسانی، کم تعصب و دارای سعه ی صدر و افق نظر و بینشی بلند بوده اند. زن می توانسته است در دادگاه به نفع خود اقامه دعوی کند.
در موارد متعددی گزارش شده است که شوهری حق تصرف در قسمت معینی از اموال خانوادگی و یا بهای آن را صریحا به زن خود واگذار کرده است. در یک مورد جالب دیگر می خوانیم که مردی با دو زن قراردادی می بندد که یک شرکت سهامی تجارتی تشکیل دهند و در این شرکت هر یک از سه طرف دارای حقوق برابر باشند به استثنای حق فسخ قرارداد که از مرد باقی می ماند. از آنچه که منابع و مآخذ ما با اطمینان خاطر در اختیار ما می گذارند، می توانید ملاحظه کنید که زن در شاهنشاهی ساسانی، به راستی راه تعالی و استقلال حقوقی خود را می پیموده و نیز بخش بزرگی از این راه را در پشت سر داشته است. لیکن پیروزی عرب و سقوط شاهنشاهی ساسانی دوباره موجب شد که این موفقیت های زن، همه یکباره طریق زوال و تباهی در پیش گیرند.


و اما درباره خباثت و زن بارگی «مزدک بامدادان» پدرخوانده ی «الف.بامداد» بنگرید به نوشتار «فتنه ی مزدک» در تارنمای ((www.hakhamaneshian.ir . اشتراک زنان از سوی مزدک نه یک تهمت بلکه واقعیتی شرم آورست. خسرو انوشیروان که حرامزاده ی آدمخوار لقب گرفته هرگز حیوانات وحشی و ددانی چون مزدک و اوباش پیرو او را نمیخورد!! ایران ساسانی در عصر این شاهنشاه بزرگ در اوج رفاه و آسایش بود. یکسدهزار که سهل است برای ماندگاری ایران اگر لازم باشد باید یک میلیون تن نیز پاکسازی شوند تا نسلهای آینده به آتش جهالت و چپالت! آنان نسوزند. و اما درباره حرامزادگی! انوشیروان ، حضرت مورخ الشعرا فرموده است:



قباد هنگام‌ عبور از اصفهان‌ شبى‌را با دختر دهقانى‌ به‌ سر مى‌برد و سال‌ها بعدخبر پيدا مى‌کند که‌ هم‌خوابه‌ى‌ يک‌شبه‌ى‌شاهنشاه‌ برايش‌ يک‌ پسر کاکل‌ زرى‌ به‌ دنياآورده‌ که‌ بعدها انوشيروان ‌ نام‌ مى‌گيرد و به‌سلطنت‌ مى‌رسد. خوب‌، اين‌ که‌ نمى‌شود. مگرممکن‌است‌ يک‌ چنان‌ پادشاه‌ جَم جاهى‌ همين‌جورى‌از يک‌ زن‌ هشت‌ من‌ نُه‌ شاهى‌ طبقه‌ى‌ بقال‌چغال‌ به‌ دنيا آمده‌ باشد؟ اين‌ است‌ که‌ قبلابه‌ترتيبى‌ نژاد دختر مورد تحقيق‌ قرار مى‌گيرد وبى‌درنگ‌ کاشف‌ به‌عمل‌ مى‌آيد که‌ نخير، هيچ‌جاى‌ نگرانى‌ نيست‌، دختره‌ از تخم‌ و ترکه‌ى‌جمشيد است‌ و خون‌ شاهان‌ در رگ‌هايش‌ جارى‌ است‌!



مورخ راستگوی ما (احمد چپ جاه) که برای جوانان اشک تمساح میریزد و دم از حقیقت میزند در اینجا چند گاف کوچولو کرده: (۱) قباد در اهواز، و نه اصفهان، دختر دهقان (به قول شاعر مردمی: دختره!!) را خواستگاری میکند. نه آنکه مانند رفقا: ضحاک و مزدک، دختر مردم را به زور برباید. (۲) قباد نه یک شب بلکه هفت شب در نزد دختر دهقان به سر میبرد. (۳) سپس برای بستن پیمان نامه ای به سوی شاه هیتال میرود و دوباره به اهواز بازمیگردد. بازگشت او به اهواز همزمان با زایش کسرا (انوشیروان) میباشد. بنابراین نه سالها بلکه حدود ۹ ماه از همسرش دور بود. (۴) دهقان با بقال (که مورد تحقیر شامبیاتلوست) فرق میکند و رفیق مورخ ما این دو پیشه را ازهم تشخیص نمیدهد! دهقانان، طبقه ای بزرگزاده و برجسته بودند که با چکش بر کله شان نمیکوفتند و با داس، سرشان را نمیبریدند! آنطور که مرشد استالین لطف فرموده بودند. و سرانجام اینکه آن دهقان خود را از تبار فریدون میدانست و نه جمشید. بنازم به این همه دقت و امانت!


رفیق شامبیاتلو آنچنان غرق در انقلاب اشتراکی و بلبشوییکی! خود است که میپندارد همه از هر قشر و پیشه و صنفی باید آنارشیست باشند و از سر تقصیر این بزرگان نیز نمی گذرد:



خوارزمی و خیام و امثالهم نمیتوانستند انقلاب اجتماعی را طرح بریزند و یا به پیش برانند و دانششان هم چیزی نبود که به کار توده ها بیاید و همان بهتر.


با خواندن این اراجیف به یاد این شعرواره ی فروغ فرخزاد افتادم:


در غارهای تنهایی، بیهودگی به دنیا آمد. خون بوی بنگ و افیون میداد. زنهای باردار، نوزادهای بی سر زاییدند و گاهواره ها از شرم به گورها پناه آوردند.



به راستی این نوزاد بی کله ی بنگی میدانست که چه میگوید؟ خوارزمی پرآوازه که لگاریتم به نام اوست و خیام دانشمند که شاعر مشهور ایران در جهان نیز هست، باید مانند «احمداُف» پرچم پرولتاریا را بلند میکردند! دانش آنها (جبر و ریاضی و هندسه و گاهشماری و غیره) به درد توده ها نمیخورد!!!! باز جای شکرش باقیست که ناایرانیان شرافتمند از سهم و تاثیر چنین دانشمندانی بر تمدن نوین بشری سخن رانده و تقدیر کرده اند. به راستی که این رباعی خیام نیشابوری در وصف شاملو و نوچگانش است:


گاویست در آسمان و نامش پروین -- یک گاو دگر نهفته در زیر زمین


چشم خِـرَدَت باز کـن از روی یقین -- زیر وزبر دوگاو، مشتی خر بین!





اهورامزدا


این سرزمین را


از سرخ و سیاه به دور نگه دارد.

آمین!
__________________
ناشناخته های جهان بسی بیشتر از شناخته های آنست.
و دانسته های انسان بسی کمتر از نادانسته های اوست.
opposit برون خط است   پاسخ با نقل قول
کهن 09-04-20, 12:02   #8
opposit
آشنا
 
آواتار opposit
 
گاه ِ نام نویسی: Dec 2008
شمارگان پیک ها: 103
Thanks: 0
Thanked 0 Times in 0 Posts
نیروی تلاش و پیشینه: 35
opposit is on a distinguished road
ساماندهی نخستین

چند سال پیش در انتشارات برادرم کتابی از «مسعود خیام» به چشمم خورد که برای چاپ آورده و درباره شامبیاتلو و آنچنان آکنده از چاپلوسی و کاسه لیسی بود که حال تهوع به من دست داد. از دیگر نوچه هایش «ع.پاشایی» نیز چنین سیه کاریهایی دارد. نکته دوم روایتیست از یکی از اعضای «کانون (چپگرای) نویسندگان» که شاید نخواهد نامش را بگویم:
شامبیاتلو به همسر سومش آیدا سپرده بود که تنها کسانی را به منزلش راه دهد که کادو و ارمغانی داشته باشند وگرنه آنها را از سر، باز کند اگرچه از دورترین شهرستانها نیز آمده باشند!! اکنون سخنان گه بار شاعر خیلی مردمی!:



بلندگوهاى‌ رژيم‌ سابق‌ از شاهنامه ‌به‌ عنوان‌ حماسه‌ى‌ ملى‌ ايران‌ نام‌ مى‌برد، حال‌آن‌که‌ در آن‌ از ملت‌ ايران‌ خبرى‌ نيست‌ و اگر هست‌ همه‌ جا مفاهيم‌ وطن‌ و ملت‌ را در کلمه‌ى‌ شاه‌ متجلى‌مى‌کند. خوب‌، اگر جز اين‌ بود که‌ از ابتداى‌ تأسيس‌ راديو در ايران‌ هرروز صبح‌ به‌ ضرب‌ دمبک‌ زورخانه‌ توى‌ اعصاب‌ مردم‌ فرويش‌ نمى‌کردند. آخر امروزه‌ روز فرّ شاهنشهى‌ چه‌ صيغه‌اى‌ است‌؟ و تازه‌ به‌ ما چه‌ که‌ فردوسى جز سلطنت‌ مطلقه‌ نمى‌توانسته‌ نظام‌ سياسى‌ ديگرى‌ را بشناسد؟(شامبیاتلو/ سخنرانی دانشگاه برکلی)



پاسخ:


نخست اینکه از دولت سر همان رژیم سابق بود که شاعرک در جوی خیابانها نیفتاد و سرپا ماند. دیگر اینکه درباره فلسفه و بینش پادشاهی در ایران باستان و فره ی کیانی، من در کتابم: « پادشاهی در استوره و تاریخ ایران» روشنگریهای بایسته را انجام داده ام. همان گونه که از نام شاهنامه بر می آید این دفتر درباره شاهان ایران و تاریخ این سرزمین است . کدامین یک از تاریخهای رسمی به مردم کوچه و بازار پرداخته که شاهنامه دومینش باشد؟
چگونه میشد (و هنوز هم نمیشود) که در تاریخها نام و سرگذشت یکایک جانباختگان در جنگها را ذکر کرد؟ البته فراموش نکنیم که شاه والاترین و برجسته ترین نماینده ملت ایران به شمار میرفته و همان شاهان هخامنشی و ساسانی که مورد نکوهش شامبیاتلو هستند، پیشاپیش سپاهیان به جنگ با دشمنان میشتافتند و خویشاوندان نزدیکشان پا به پای سپاهیان در راه میهن جان میباختند ؛ نه آنکه در پس منقل سنگر بگیرند! همچنین اگر هم در شاهنامه از ملت ایران سخنی رفته با این واکنشهای وقیحانه ی شاعرک چپی روبرو شده است:



شما اگر فقط‌ به‌ خواندن‌ بخش‌ پادشاهى‌ ضحاک ‌ شاهنامه ‌ اکتفا کنيد، مطلقاً چيزى‌ از اصل‌ قضيه‌ دستگيرتان‌ نمى‌شود، همين‌قدر مى‌بينيد بابايى‌ آمده‌ به‌ تخت‌ نشسته‌ که‌ مارهايى‌ روى‌ شانه‌هايش‌ است‌ و چون‌ ناچار است‌ از مغز سر جوانان‌ به‌ آن‌ها خوراک‌ بدهد تا راحتش‌ بگذارند مردم‌ به‌ ستوه‌ مى‌آيند و انقلاب‌ مى‌کنند و دمار از روزگارش‌ برمى‌آورند و فريدون ‌ را به‌ تخت مى‌نشانند، و قهرمان‌ اصلى‌ انقلاب‌ هم‌ آهنگرى‌ است‌ که‌ چرم‌پاره‌ى‌ آهنگريش‌ را توک‌ چوب‌ مى‌کند. البته‌ فکر نکنيد فردوسى ‌ عليه‌الرحمه‌ نمى‌دانسته‌ براى‌ انقلاب‌ کردن‌ لازم‌ نيست‌ حتماً يکى‌ چيزى‌ را توک‌ِ چوب‌ کند؛ منتها اين‌ چرم‌پاره‌ را براى‌ بعد که‌ بايد به‌ نشانه‌ى‌ همبستگى‌ِ طبقاتى‌ِ غارت‌کنندگان‌ و غارت‌شوندگان‌ درفش‌ کاويانى‌ علم‌ بشود لازم‌دارد. اما وقتى‌ به‌ بخش‌ پادشاهى‌ فريدون ‌ رسيديد، آن‌هم‌ به‌ شرطى‌ که‌ سرسرى‌ از روى‌ مطلب‌ نگذريد، تازه‌ شست‌تان‌ خبردارمى‌شود که‌ اول‌ مارهاى‌ روى‌ شانه‌ى‌ ضحاک ‌ بيچاره‌ بهانه‌ بوده‌ وچيزى‌ که‌ فردوسى ‌ از شما قايم‌ کرده‌ و درجاى‌ خود صدايش‌ را بالا نياورده‌ انقلاب‌ طبقاتى‌ او بوده‌... با کمال‌ حيرت‌ درمى‌يابيد آهنگر قهرمان‌ دوره‌ى‌ ضحاک ‌ جاهلى‌ بى‌سروپا و خائن‌ به‌ منافع‌ طبقات‌ محروم‌ از آب‌ درآمده‌ ! .... طبيعى‌است‌ که‌ درنظر فردى‌برخوردار از منافع‌ نظام‌ طبقاتى‌، ضحاک ‌ بايدمحکوم‌ بشود و رسالت‌ انقلابى‌ کاوه‌ى‌ پيشه‌ورِبدبخت‌ِ فاقد حقوق‌ اجتماعى‌ بايد در آستانه‌ى‌پيروزى‌ به‌ آخر برسد و تنها چرم‌پاره‌ى‌ آهنگريش‌براى‌ تحميق‌ توده‌ها، به‌ نشان‌ پيوستگى‌خلل‌ناپذير شاه‌ و مردم‌ به‌صورت‌ درفش‌ سلطنتى‌درآيد(!!!)/ شامبیاتلو



پاسخ: به راستی با سرسپردگان لنین چگونه باید برخورد کرد؟ این شاعرک در مجموعه «قطعنامه» درباره «تقی ارانی» که عمله ی مکتب نکبت بار کمونیسم در ایران بود، میگوید: «تو نمیدانی زندگی چیست فتح چیست تو نمیدانی ارانی کیست» !! جوانان هوشیار ایران میدانند که ارانی کیست! آیا ننگ نامه ی «هوای تازه» که گندابی از مدایح درباره جاسوسان میهن فروش توده ای است را باید حماسه ملی و شامبیاتلو را شاعر بزرگ ملی نام نهاد؟!! تفو بر آن نشریات و نویسندگان روشنفکرنما...



یک سند از ضحاک ماردوش، مهر ۴۵۰۰ ساله ای است که نقش آن را در رویه ۱۳۳ از کتاب « آفرینش خدایان» آورده ام و نیز برای روی جلد داستان بلندی که نوشته ام: «افسون فریدون» استفاده کرده ام. در این مهر، ضحاک با مارهای شانه اش دیده میشود و بر فراز سرش یک گرز گاوچهره به چشم میخورد. بنابراین نه فردوسی بزرگ بلکه شاملوی شوم بخت، دروغگو و نیرنگ باز است. ضحاک در کنار کشتارهایش، زنان و دوشیزگان را به زور میربود و در حرمسرایش جای میداد. آیا چنین کرداری را شاهانی چون فریدون و داریوش و انوشیروان داشته اند؟ آیا کاوه، این آهنگر ستمدیده که ۱۷ فرزندش را ضحاک کشته بود، نباید دست به قیام میزد؟ کاوه ی بزرگ از این شعور و آگاهی برخوردار بود که هر کاری را باید به کاردان سپرد و برای همین مدعی تاج و تخت نشد و آن را به فریدون سپرد. و میبینیم که پسرانش به پاداش رزم آوری و میهن دوستیشان، به سپهسالاری میرسند و در رده ی خاندانهای بزرگ ایران به شمار می آیند. برای ملت ایران مایه بسی افتخار است که درفش ملی ایشان چرمپاره ی آهنگری دلاور بوده... از سوی دیگر اگر فردوسی بزرگ هوادار نظام مطلقه سلطنتی بود، هیچگاه با انصاف و شجاعت و امانت، اشتباهات شهریارانی چون جمشید و نوذر و یزدگرد بزهکار و شیرویه و غیره را گوشزد نمیکرد. {در این باره بنگرید به پیشگفتاری که در کتاب « دیباچه شاهنامه» نگاشته ام.}
زورخانه یادگاریست از ورزشگاه رزمی ایرانیان در برابر دشمنان ترک و تازی و مغولی که با شنیدن سروده های میهنی به وجد در می آمدند و از سرزمین و هویت ملی خویش پاسداری میکردند. شاید شامبیاتلو دلش میخواست سروده های بندتنبانی او را میخواندند و به جای میل و کباده، منقل و وافور مینهادند!! شاید دوست داشت هر روز صبح «خروس زری پیرهن پری» از رادیو پخش میشد!! و یا به شاهکار دیگرش «ننه دریا» جایزه نوبل میدادند!! از همه ی این حرفها که بگذریم شامبیاتلو و همپالکی هایش بوقلمون صفت و فرصت طلب بودند. مگر خود او در کتاب جمعه (۴/۲/۱۳۵۹) در شعرش از «کاوه های اعماق» یاد نکرده؟ و جالبست که در همان نشریه (به تاریخ ۶/۱۰/۱۳۵۸) داستان کاوه را فریب حماسی خوانده بود. حتا در یکی از مقالاتش یکی از مخالفان خود را به ضحاک تشبیه کرده!! (شناختنامه شاملو/ جواد مجابی) سرانجام قسم روباه را باور کنیم یا دم خروس زری را؟!‍ باز هم خوب است که شاملو خودش را «درازگوشی سوده پشت در ابری از مگس» خوانده و اعتراف میکند: «از نام قبیله ام شرمسارم. پدرم با یک حلقه به آوارگان افغان میرسد».

آری اینچنین بود که رفیق شامبیاتلو نام خود را به «الف. بامداد» دگردیس میکند غافل از اینکه ما میدانیم الف همان علف دودکردنی، و بامداد نیز صبح کاذب است. در اسفند پارسال تنی چند از بچه های دانشگاه الزهرا مرا برای سخنرانی دعوت کردند که در فرهنگسرای بوستان شفق (یوسف آباد) برگزار شد. این سخنرانی درباره ایران بزرگ و استوره های شاهنامه بود. در اواخر آن یکی از بچه ها درباره یاوه پراکنی شاملو پرسشی کرد و با پاسخ مستدلی که دادم ناگهان چندتا از نوچه های «علف.شامداد!» با من به جروبحث برخاستند:


ــ آقاپسر: شاملو از فردوسی برتر است چون شاهنامه از اول تا آخر یک ریتم تکراری دارد!!


ــ دختر خانم: چرا رستم که فردوسی طرفدار اوست، پسرش سهراب را کشت؟!


جواب من به این جوجه دانشجوب ها این بود: شاهنامه شاهکار زبان و ادب و سخن پارسی است. انتظار داشتید فردوسی ریتم باباکرم را برایتان بزند؟!! ... شما خانم خوشتان می آمد که سهراب یا هر دشمن دیگری به خانه هایتان میریختند و شما را مورد تجاوز قرار میدادند؟!! آیا رستم نباید از میهن دفاع میکرد؟ از اینها گذشته، رستم و سهراب یکدیگر را نمیشناختند. و...



به راستی برای این جوانکان جاهل افسوس خوردم چون میدانم کمتر کسی اگر به اشتباهش پی ببرد حاضر است به آن اعتراف کند. آری، غرور احمقانه از حقیقت قویترست!


مدعیان آزادی اندیشه هرگاه نقد و افشاگری درباره احمدک دیدند، با هر ترفند و هیاهویی که توانستند لاپوشانی کردند. نمونه اش کتابی افشاگرانه درباره شاملو بود که چند سال پیش وزارت ارشاد اسلامی دستور جمع آوری آن را داد و همین وزارتخانه بخشهایی از کتاب تازه ی مرا ( مرز مزدایی) که درباره توده ایها بود، قیچی و سانسور کرد. در اینجا بخشهای دیگری از خاطرات نویسنده و فیلمساز برجسته ی ایرانی «ابراهیم گلستان» را به نقل از کتاب «نوشتن با دوربین» به کوشش «پرویز جاهد» می آورم:



(شاملو) یک دوربین انداخته بود روی دوشش که: من میخوام اینجا برای شما عکاسی کنم. گفتم: من کار عکاسی ندارم... خیلی اوقاتش تلخ شد. چون اشخاص توی کت شون میره وقتی ازشون تعریف میکنند یه مقدار باورشون میشه (ص ۱۷۵) اون آقای فعلا مرحوم (شاملو) که همین طور فحش میداد به من، خوب بدهد. کاشکی عوض اینکه فحش بده به من میرفت راجع به نقطه گذاری فکر بکنه، بعد کتاب بنویسه. این کار را نمیکرد. اون میخواست پول برای هروئینش دربیاره.
مینوشت که ویرگول را جایی بگذارید که موقعی که دارید میخونید، نفستون میخواد تنگ بشه، جای ویرگول اون جاست! هیچکس هم تو مملکت نیست که به اندازه کافی شعور داشته باشه و بگه آقا ویرگول چه ربطی به نفس کشیدن داره. یعنی چی؟ قبلا که تو نوشته های فارسی ویرگول نبود، نفس نمیکشیدند و اینا که تو نوشته هاشون هی ویرگول میذارن، نفس تنگی دارن؟! آخه چی میگی؟ یا اون کتاب مرتیکه را بدزدی و بگویی که این خیلی فارسی اش بد بود، من اینو خواستم درست کنم و چون اصلش را گیر نیاوردم، از همین استفاده کردم و بازنویسی کردم. این حرف یعنی چی؟ یک کسی رفته یه کتابی ترجمه کرده. تو که میگی این بَده، تو چه میدونی که این بد ترجمه کرده اگر اصلش را نداری. شاید غلط ترجمه کرده؛ چی را میخواهی بهتر بنویسی؟ اون وقت شعر میخواد بگه!! میگه من کلاسیک را خیلی خوب میدونم. در حالی که از کلاسیک گفتن فقط «که از» را «کز» گفتن بلد شده. بعدش هم میشن شاعر آزادیخواه!!!!!



ابراهیم گلستان در پاسخ به این پرسش که آیا فروغ فرخزاد تحت تاثیر شاملو بود؟ پاسخ میدهد:


تحت تاثیر کی؟ شاملو؟! تحت تاثیر چی اش بود؟ فروغ با اون درجه هوش و فعالیتش تحت تاثیر آدمهای اسفنجی نمیرفت. فروغ در سال ۱۳۴۰ نبود که در مصاحبه اش گفته بود او (شاملو) تمام شده. شما که نمیشناسید. شما دو تا شعرشان را که در یک فرم است مقایسه کن. مثلا «علی کوچیکه» فروغ را مقایسه کن با اون شعر «خونه دیبا عروسی بود» مال شاملو. اصلا ببین چقدر دنیاها فرق میکنه. (ص ۲۵۵)



آنچه خواندید از چهره ی شاخص سینمای روشنفکری و نویسنده ای نامور بود که از پشت پرده های روشنفکرنمایی آگاهی های ارزنده ای دارد. شامبیاتلو که عقده حقارت و حسادت وجودش را پر کرده بود، از روشن اندیشان راستین میهراسید و به قول«اخوان ثالث» میخواست خودش به هر قیمتی مطرح شود. و این جوانان نادان بوده اندکه بهایی بس سنگین برای این شیشه ی گوهرنما پرداخته اند. آن انجمنهای رنگارنگ و جایزه های مزورانه ریشه در کثیفترین باندهای بیگانه و ایران ستیز دارد. جالبست که این حرفهایش به راستی درباره خودش صدق میکند:


بگذاريد يک‌ حکم‌ کلى‌ صادرکنم‌ و آب‌ پاکى‌ را رو دست‌تان‌ بريزم‌: همه‌ى‌ خودکامه‌هاى‌ روزگار ديوانه‌ بوده‌اند. دانش‌ روان‌شناسى‌ به‌راحتى‌ مى‌تواند اين‌ نکته‌ را ثابت‌ کند. و اگر بخواهم‌ به‌ حکم‌ خود شمول‌ بيش‌ترى‌ بدهم‌ بايد آن‌ را به‌ اين‌ صورت‌ اصلاح‌ کنم‌ که‌: خودکامه‌هاى‌ تاريخ‌ از دَم‌ يک‌ يک‌ چيزى‌شان‌ مى‌شده‌: همه‌شان‌ از دَم‌، مَشَنگ‌ بوده‌اند و در بيش‌ترشان‌ مشنگى‌ تا حد وصول‌ به‌ مقام‌ عالى‌ ديوانه‌ى‌ زنجيرى‌ پيش‌ مى‌رفته‌. يعنى‌ دوروبرى‌ها، غلام‌هاى‌ جان‌نثار و چاکران‌ خانه‌زاد، آن‌قدر دوروبرشان‌ موس‌موس‌ کرده‌اند و دُمبشان‌ را توى‌ بشقاب‌ گذاشته‌اند و بعضى‌ جاهاشان‌ را ليس‌ کشيده‌اند و نابغه‌ى‌ عظيم‌الشأن‌ و داهى‌ کبير و رهبر خردمند چَپان‌ِشان‌ کرده‌اند که‌ يواش‌يواش‌ امر به‌ خود حريفان‌ مشتبه‌ شده‌ و آخرسرى‌ها ديگر يکهو يابو ورشان‌ داشته‌ است‌ ...



به راستی دنیای این دیوانه ی ادیب! با دنیای دیگران بسیار فرق میکرد. این نابغه ی بادآورده در همه چیز متخصص و کارشناس مینمود: شعر! داستان! موسیقی! تصحیح دیوان حافظ (برای نمونه: بیا ساقی را کرده: بیا صوفی)! ترجمه (تا اندازه ای زبان فارسی را بلد بود؛ بیشتر هم لغتهای پایین تنه را/ از پیامهای نوچه هایش در همین تارنما مشخص است که مثل مرشد احمد درآمده اند)! و... از همه جالبتر اینکه مانند شرلوک هولمز در حوزه تاریخ کشفیاتی داشته است. از آنجا که شاهنامه و همه ی تاریخها دروغ است ایشان با الهامات (دلارهای) غیبی کشف فرموده اند که:




وقتى‌ که‌ رد اسطوره‌ى‌ ضحاک ‌ را توى‌ تاريخ‌ بگيريم‌ به‌ اين‌ حقيقت‌ مى‌رسيم‌ که‌ ضحاک ‌ فردوسى ‌ درست‌ همان‌ گئومات ‌ غاصبى‌ است‌ که‌ داريوش ‌ از برديا ساخته‌ بود.(!!!!!)



شگفتا! کدام تاریخ؟ مگر تو تاریخ را نفی نکرده ای و داریوش کبیر را شیاد و فردوسی بزرگ را گربز و حیله گر و حرامزاده نخوانده ای؟ هر شاهنامه خوانی میداند که فریدون از سلسله پیشدادی بوده و زمان داریوش (دارا) مربوط به کیانیان است. البته بعید نیست که داریوش هخامنشی از ترس اینکه با وافور به او یورش ببری دست به تحریف تاریخ زده است! ...و اما از دیگر کرامات شیخ شیره ای این است که:



هنگامى‌که‌ در مصر خبر به‌ گوش‌کمبوجيه ‌ رسيد، خواه‌ بدين‌سبب‌ که‌ فردى‌ به‌ دروغ‌ خود را برديا خوانده‌ و خواه‌ به‌تصور اين‌که‌ فريبش‌ داده‌، برديا را نکشته‌اند سخت‌ به‌خشم‌ آمد. و اين‌جا دو روايت ‌هست‌: يکى‌ آن‌که‌ از فرط‌ خشم‌ جنون‌آميز دست‌ به‌ خودکشى‌ زد، يکى‌ اين‌که‌ بى‌درنگ‌ به‌ پشت‌ اسب‌ جست‌ تا به‌ ايران‌ بتازد. و براثر اين‌ حرکت‌ ناگهانى‌ خنجرى‌ که‌ بر کمر داشت‌ به‌ شکمش‌ فرو رفت‌ و از زخم‌ آن‌ بمرد . که‌ اين‌ روايت‌ اخير يکسره‌ مجعول‌است‌. حجارى‌هاى‌ تخت‌جمشيد نشان‌مى‌دهد که‌ حتا سربازان‌ عادى‌ هم‌ خنجر بدون‌ نيام‌ بر کمر نمى‌زده‌اند چه‌ رسد به‌ پادشاه‌ .... وقتى‌ خبر قيام‌ برديا به‌ مصر رسيد، داريوش‌ و ديگر سران‌ ارتش،‌ سر کمبوجيه‌ را زير آب‌ کردند و به‌ ايران‌ تاختند تا به‌ قوه‌ى‌ قهريه‌ دست‌ برديا را کوتاه‌ کنند.



کارآگاه شامبیاتلو اگرچه ظاهرا آدم باشرف و راستگوییست اما به قول خودش حافظه تاریخی ندارد و یادش نمی آید که هرودوت (کتاب سوم) نوشته است که کمبوجیه: در حینی که بر زین سوار میشد، غلاف خنجرش افتاد و تیغ برهنه رانش را مجروح کرد..../ و در اثر همین زخم، کمبوجیه درگذشت. داریوش قاتل کمبوجیه نبود... و اما ادامه افاضات علمی ـ ادبی ایشان در یک محفل ظاهرا آکادمیک (دانشگاه برکلی):



فقط‌ ميان‌ مجانين‌ تاريخى‌ حساب‌ کمبوجيه‌ى ‌ بينوا از الباقى‌ جداست‌. اين‌ آقا از آن‌ نوع‌ مَلَنگ‌هايى‌ بود که‌ براى‌ گرد و خاک‌ کردن‌ لزومى‌ نداشت‌ دور و برى‌ها پارچه‌ى‌ سرخ‌ جلو پوزه‌اش‌ تکان‌ بدهند يا خار زير دمبش‌ بگذارند . چون‌ به‌قول‌ معروف‌ خودمان‌ از همان‌ اوان‌ بلوغ‌ ماده‌اش‌ مستعد بود و بى‌دمبک‌ مى‌رقصيد. اين‌ مردک‌ خل‌وضع‌ (که‌ اشراف‌ هم‌ تنها به‌همين‌ دليل‌ او را به‌تخت‌ نشانده‌ بودند که‌ افسارش‌ تو چنگ‌ خودشان‌باشد) پس‌ از رسيدن‌ به‌ مصر و پيروزى‌ بر آن‌ و جنايات‌ بى‌شمارى‌ که‌ در آن‌ نواحى‌ کرد، به‌کلى‌ زنجيرى‌ شد. غش‌ و ضعف‌ و صرع‌ و حالتى‌ شبيه‌ به‌ هارى‌ به‌اش‌ دست‌ داد . و براى‌ چپاول‌ مصريان‌ به‌ آن‌جا لشگر کشيد، چون‌ جنگ‌ و جهان‌گشايى‌ که‌ نخست‌ با غارت‌ اموال‌ ملل‌ مغلوب‌ و پس‌ از آن‌، با دريافت‌ سالانه‌ى‌ باج‌ وخراج‌ از ايشان‌ ملازمه‌ داشته‌، در آن‌ روزگار براى‌ سرداران‌ سپاه‌ که‌ تنها از طبقه‌ى‌ اشراف‌ انتخاب‌ مى‌شدند، نوعى‌ کار توليدى‌ بسيار ثمربخش‌ به‌حساب‌مى‌آمده‌.البته‌ اگر بتوان‌ غارت‌ و باج‌خورى‌ را کار توليدى‌ گفت‌!) )



حتما خوانندگان میدانند که حالات یادشده شامل شخص شخیص شاعرک ما بوده و پس از هردود کردن هروئین به جناب ملنگشان دست میداد و آن پارچه قرمز هم شاید زیرپوش روسپیان هماغوش ایشان بوده! و «دون کیشوت شاملو» در عالم هپروت، خود را بردیا تلقی میکرد که باید نظام پرولتاریا را زیر همان پارچه محیض سرخ برپا کند. ازآنجا که رفیق شامبیاتلو موسیقی سنتی ایرانی را حرام فرموده بودند، بنابراین ایشان حتا با دمبک هم، رقص قزاقی (حرکات موزون قبیله شان) را انجام نمیدادند.


یادمان باشد که کمبوجیه را نه اشراف بلکه پدرش کورش کبیر به ولیعهدی برگزیده بود. پس از گشایش بابل، کمبوجیه مانند پدرش به آیین مردم احترام میگذارد و برپایه کتیبه نبونید:

کمبوجيه پسر کوروش، به نيايشگاه برفت و پيشکشي‌هايي را با دست خويش بر پيکر نَبو فراز برد. سپس از نزد نَـبـو بسوي اسگيله فرا رفت و در برابر بِـل و خدا مـاربيتي، گوسفندي را پيشکش بکرد.



اسناد تاریخی مصر حکایت از آن دارند که کمبوجیه در آنجا بیمارستان و دانشگاه ساخت و به اندازه ای محبوب بود که مصریان او را در رده ایزدان میدانستند. پژوهشگرانی چون «مری بویس» و «شهبازی» نیز نسبتهای ناروا به کمبوجیه را رد کرده اند. گرنوفون آورده که به فرمان شاهنشاه کورش هخامنشی، سپاهیان حق غارت نداشتند و توشه و ابزارهایی برای خودشان به همراه داشتند. اینک دنباله آیات ابلیس سخن:



نادرشاه ‌ که‌ از همان‌ اول‌، بالاخانه‌ را اجاره‌ داده‌ بود پدرش‌ را از ياد برد و مدعى‌شد که‌ پسر شمشير و نوه‌ى‌ شمشير و نبيره‌ى‌ شمشير و نديده‌ى‌ شمشير است‌ .



خوشا به شاعرک ما که نه بالاخانه بلکه پایین خانه اش را کرایه داده بود. نه تنها پدر بلکه وطنش را نیز از یادبرده بود. نادر، پسر شمشیر، ایران را از تیره روزی رهایی بخشید و پشت عثمانی و انگلیس (بی بی ۳۰!) را به لرزه درآورد. چه خوش گفته فردوسی پاکزاد درباره ضحاک و نبیره اش «شاملو پسر شیره» که : پژوهنده را راز با مادرست!! مهدی اخوان ثالث (سوم برادران سوشیانت) در موءخره «از این اوستا» درباره میرزا احمدخان شامبیاتلو به طنز و رمز از پرونده ای به اتهام خودکشی سخن میگوید و اینکه:

شعرها و کتابها در دست مردم و دست روزگار است که در داوری خود کمتر اشتباه میکنند و تایید یا تکذیب و نفی هیچکس هم نمیتواند حقایق را پوشیده نگه دارد. لااقل برای همیشه نمیتواند... میبینی که دیگران با هزار ویک وسیله آشکار و پنهان، از عشقی و اخلاقی گرفته تا پلیسی و جنایی و سوسیالیستی، خزعبلات خود را به نام شعر به مردم قالب میکنند. هزارویک مروج و مشوق و دستک و دوزک دارند.
__________________
ناشناخته های جهان بسی بیشتر از شناخته های آنست.
و دانسته های انسان بسی کمتر از نادانسته های اوست.
opposit برون خط است   پاسخ با نقل قول
کهن 09-04-20, 12:12   #9
opposit
آشنا
 
آواتار opposit
 
گاه ِ نام نویسی: Dec 2008
شمارگان پیک ها: 103
Thanks: 0
Thanked 0 Times in 0 Posts
نیروی تلاش و پیشینه: 35
opposit is on a distinguished road
ساماندهی نخستین

هویت احمد شاملو

احمد شاملو از نوادگان یک کولی کابلی در سال ۱۳۳۲ به جرم جاسوسی برای کشوری بیگانه به زندان افتاد
. وی بدون داشتن مدرک دی‍پلم ترک تحصیل میکند.
در رویارویی با نشریه سخن (به سردبیری دکتر پرویزناتل خانلری) در ۱۳۲۷هفته نامه سخن نو را منتشر کرد که فقط ۵ شماره بود. در ۱۳۲۹ مجله روزنه را به طرفداری از حزب وطن فروش توده درآورد که ۹ شماره بیشتر نشد

. نشریه آهنگ صبح نیز تنها ۳ شماره درآمد! نشریات بامشاد، آشنا، کتاب هفته، بارو، خوشه، ایرانشهر، و... نیز در کارنامه نیمه تمام و شکست خورده ی او جای دارد. از افتخارات! شامبیاتلو فیلمنامه های او برای فیلمهای مبتذل است: اولین هیکل، داغ ننگ، بن بست، فرار از حقیقت و... شاید همین هوای تازه فیلمفارسی ها بود که از این مردمیترین شاعر! یک قاتل نیز ساخت.
وی که به مواد مخدر معتاد بود در ۱۹/۷/۱۳۴۶ با تزریق عمدی هرویین موجب مرگ میزبانش منوچهر شفیانی میشود. مسعود بهنود همکار شفیانی که بامداد به دنبال او آمده بود با شنیدن موضوع به جای کمک رسانی فرار میکند. شاملوی آدمکش با حمایتهای پشت پرده هیچگاه محاکمه و محکوم نمیشود. جالبست که در رژیم بعدی نیز همیشه از حمایت مدعیان اصلاح طلبی برخوردار بود. در سال ۱۳۳۱ در سفارت کشور کمونیستی مجارستان استخدام شد.

این بوقلمون صفت که به دستبوسی شهبانو رفته و مبالغ هنگفتی به عنوان حق التالیف و قراردادهای دیگر دریافت کرده بود، بعدها نمک نشناسی خود را به پهلویها نشان داد. جالب اینجاست که وی به پاره ای از تعهدات خود عمل نکرده و برای نمونه متن کتاب کوچه را تحویل نداده بود. در ۱۳۴۵ میگوید که افق حافظ از افق بسیاری از شاعران متوسط روزگارما نیز محدودتر بوده است و الیوت را بسیار بالاتر از حافظ میداند!! ویرایش دیوان حافظ از سوی او با تمسخر و انتقاد صاحب نظران روبرو میشود و از جمله ایرج پزشکزاد مینویسد: <هیچ دشمن خونخواری چنین تطاولی به حافظ نکرده است.

نمیدانم شاملو به عظمت خرابکاری خود شعور کافی دارد یا نه؟!> دوست شاعرش نعمت میرزازاده نیز میگوید:< حافظ شاملو یک شرمساری ملی است>. و ابراهیم گلستان در کتاب «نوشتن با دوربین» شیوه نقطه گذاری شاملو را از بیشعوری او میداند. شامبیاتلو در بهار ۱۳۵۷ به نفی جشن ملی نوروز پرداخت. این شاعرک کمونیست به دعوت دانشگاه کاپیتالیستی برکلی در سال ۱۳۶۹ به عقده فشانی پرداخت و فردوسی بزرگ را نژادپرست و فئودال خواند. پاسخهایی که به اراجیف او داده شد نشانگر بیسوادی محض این شاعرنما در زمینه های شعر و استوره و تاریخ بود. شهوت شهرت در شامبیاتلو چنان بود که اخوان ثالث را به واکنش برانگیخت و از جمله گفت:<کجای کاری بچه؟ مطرح بودن به هر قیمتی؟ آخر یعنی چه؟> و این دیدگاه پرفسور هشترودی در سال ۱۳۵۲است:<شاملو بدون توجه به اصول و قواعد زبان فارسی شعر گفته و در واقع از شعرای فرانسوی زبان تقلیدکرده است>.

شامبیاتلو برای تکمیل جهالت و هتاکی های خود ناگهان موزیکدان نیز میشود و از افاضاتش است که موسیقی سنتی جرثومه فساد و تباهی جان است و خوانندگان این موسیقی عرعر میکنند!!
و اینجاست که هنرمند برجسته ای چون «لطفی» به ایرانی بودن شاملو به درستی شک میکند. شاملو که سر در آخور حزب ننگین توده داشت در سال ۱۳۵۸از کاندیدهای چریکهای فدایی و مجاهدین خلق حمایت کرد. وی در سال ۱۳۶۰ نیز پیام ویژه ای برای مسعود رجوی فرستاد و رجوی در پاسخ نوشت:< برای مجاهدین خلق... جای سرافرازی است که اکنون بیش از پیش از حمایت شما و سایر دوستانتان برخوردار شده اند>!! بیهوده نبود که «حسن شهباز» پژوهشگر نامدار ایرانی هدف شاملوی شوم را تحمیل عقاید مارکسیستی میدانست.

این مردمیترین (به قول رفقا) و شاعرترین شاعران (به قول جلیل دوستخواه!!) میگفت:< حیف شعر خوب برای مردم... من وظیفه ای برای خود در قبال این مردم نمیشناسم>. این شاعر ضد مردمی سه بار ازدواج کرد. ابراهیم گلستان درباره رفتار شاملوی شوهر! با همسر دومش طوسی حائری میگوید:< طوسی زن خیلی فوق العاده ای بود که البته خیلی هم باهاش بدرفتاری شد. (شاملو) تمام ثروتش را بالا کشید و بیرونش کرد از خانه... اون (شاملو) میخواست پول برای هروئینش دربیاره...> ابراهیم گلستان با اشاره به سرقت ادبی شاملو و بیسوادی او در دانستن زبانهای خارجی می افزاید:< اون وقت شعر میخواد بگه! ... بعدش هم میشن شاعر آزادیخواه!... اصلا از این آدم دیگه حرف نزنیم. بزار این همان جور که هست جاودانه ابرمرد! باشه برای خودش!! شعر نمیفهمید. نقطه گذاری هم نمیفهمید و شاید خیلی چیزهای دیگه هم نمیفهمید...
درک عمیقی از سینما نداشت وگرنه آن فیلمها را نمیساخت و آن فیلمنامه ها را نمینوشت... فروغ (فرخزاد) گفته بود او تموم شده، من دیگه کاری به شعرش ندارم.>. شاملو شاعرک شوم که جوانان ساده لوح ایرانی را به گمراهی کشانید با جاروجنجال روسپیان ضدفرهنگی به شهرتی شیطانی رسید و پس از عمری خودفروشی و ملی زدایی که موجب حمایت او از سوی نهادهای بیگانه گشت به گورستان اهریمنان تاریخ فرو رفت. یادش فراموش باد.


جنایتکار کیست؟ شامبیاتلو یا شاهان ایران؟





یاوه سرای بزرگ! که بارها از جنایات شاهان سخن گفته، خودش آدمکشی بیشرم بوده و طرفه اینکه عنترهای این لوطی، میخواهند با جست و خیزهای خود، حواس مردم را از این کارنامه ی ننگین منحرف کنند. در اینجا به دادخواست «داراب شفیانی بختیاری» خطاب به مقامات دادگستری در تاریخ یازدهم آبان ۱۳۴۶ مینگریم:





در تاریخ ۱۹/۷/۱۳۴۶ برادرم منوچهر شفیانی کارمند طرحهای فرهنگی در تهران به دست شخصی به نام احمد شاملو ناجوانمردانه مسموم و به قتل رسیده... یکی از قضات شریف و پاکدامن که در جریان است میگوید قاتل مردی جنایتکار و متنفذ و مقتدر میباشد بطوری که نامبرده به قید ضمانت آزاد و مشغول پارتی بازی است. مستدعی است دستور فرمایید برای تسلی خاطر پدر و مادر مقتول و روشن شدن اذهان عمومی مردم، قاتل را به مجازات برسانند چون خون جوانی بیگناه و وطن پرست به دست مردی پلید و خائن به مملکت ریخته شده است .*






۳۰/۷/۱۳۴۶
دادستان محترم شهرستان تهران


احتراما اینجانب علی شفیانی بختیاری پدر مرحوم منوچهر شفیانی کارمند اداره طرحهای فرهنگی ساکن خیابان شمیران کوچه عتیقه چی پلاک ۳۸۷ که بر طرز مشکوکی بوسیله شخصی به نام احمد شاملو مسموم و در روز ۱۹/۷/۴۶ در خانه خودش درگذشته و این موضوع در برگ دادخواست جداگانه تقدیم شده، اینک پس از حمل جسد فرزندم به مسجدسلیمان و انجام مراسم مربوطه در شهرستان مسجدسلیمان به تهران برگشته ام و میخواهم پرونده آن مرحوم را که به شماره ۸۲/۴۶ در بازپرسی شعبه دو فوق العاده موجود است دنبال کنم....





پاسخ بازرسی شاهنشاهی به شکوائیه داراب شفیانی برادر شادروان
منوچهر شفیانی




پاسخ دادخواست مورخه ۲۷/۵/۱۳۴۷


بطوری که نامه شهربانی کل کشور حاکی است، طرف شکایت شما آقای احمد شاملو دستگیر و طی شماره۹/۱۲/۳-۳۴۴۴-۲۴ به بازپرسی شعبه فوق العاده دادسرای تهران تحویل گردیده است.


سپهبد مبین/ بازرس عالی در قسمت امور وزارت کشور و ژاندارمری و شهربانی کل کشور.




امیدوارم خانواده شفیانی از این کوششها و دیگر تارنماهای افشاگر، آگاهی و تسلی یابند. در آینده به گوشه هایی دیگر از نادانی و تیره اندیشی شامبیاتلو میپردازم و از خوانندگان میخواهم تا هرگونه آگاهی و خاطراتی از این شاعرک دارند ارسال کنند
__________________
ناشناخته های جهان بسی بیشتر از شناخته های آنست.
و دانسته های انسان بسی کمتر از نادانسته های اوست.
opposit برون خط است   پاسخ با نقل قول
کهن 09-04-20, 16:02   #10
خروس بی محل
تازه کار
 
آواتار خروس بی محل
 
گاه ِ نام نویسی: Dec 2007
شمارگان پیک ها: 82
Thanks: 0
Thanked 0 Times in 0 Posts
نیروی تلاش و پیشینه: 38
خروس بی محل is on a distinguished road
ساماندهی نخستین شاملو: من مدتهاست که شعر می نویسم برای مردم آزاری و این تنها انتقامی است که می توانم از مردم بگیرم!

متشکر از آغاز کنندۀ این تاپیک پرارزش

بنام خدای قلم ، اندیشه و آزادی
در پاسخ آنها که تعصب بر روی شاملو پرده بر چشمان حقیقت بینشان انداخته و نمی خواهند بپذیرند که شاملو اشتباه کرد
این سخنرانی ای در روز پایانی همایش فردوسی سروده خوان حماسه ی ملی در خرداد ماه 1383 خورشیدی در دفتر انجمن جوانان صدای عدالت برگزار شده.
و پاسخی است بر گفته هایی ناراست که گاه ، بندهای آن نیز در برابر یکدیگر می ایستند . افسوس که این گفته ها ناگاه از زبان شاعری بزرگ برآمد که بسیاری ، آرمانهای او را در راه آزادی می ستودند ،.....
درخت کجی هسـت در باغ من
که از اره و تیشه باکیش نیست
نه از بـاد و توفــان گزندیـش هست
نه از برف و بارانش اندیشه ایست
(احمد شاملو)
آری احمد شاملو مبارزی بود که از باد و باران و توفان و تیشه نمی ترسید .
ولی افسوس که خود گاهی کژ تیشه ای می شد بر پیکره ی درخت کهنسال ادبیات ایران زمین . و نه تنها ادبیات که بارها بر موسیقی ،تاریخ و اسطوره و حتا فلسفه نیز تاخته.
(همانگونه که می دانیم شاملو نه موسیقی دان بود نه تاریخ دان نه اسطوره شناس و نه فیلسوف) !
زندگی پر فراز و نشیب شاملو خالی از اشتباه هم نیست . پس نقد او نیز دور از ذهن نخواهد بود . همانطور که نقد تمامی انسانهای دیگر تکرار می کنم - تمامی انسانهای دیگر -. ولی ! در چه مکانی و با چه زبانی ؟!
در گوشه ای از سخنرانی نیز شاملو از زبان خود یا دیگران (فرق نمی کند ) فردوسی را گربزی یا حرامزاده خوانده که این گونه زبان به سخن گشودن هرگز در خور یک شاعر نامدار نیست و جای افسوس بسیار دارد .
در بخش دیگری که می گوید فردوسی برای منافع طبقاتی خود این اسطوره را ساخته و پرداخته یا ریگی به کفش داشته ، باید گفت که این داستان به طور کامل و با بیشتر جزییاتی که در شاهنامه آمده است بسیار پیشتر از سرودن شاهنامه یا در برخی منابع حتا پیش از به دنیا آمدن فردوسی وجود داشته . و پر واضح است که نمی توان خلق این اسطوره را به فردوسی نسبت داد
به راستی که این سخنرانی بزرگترین اشتباه شاملو در عرصه ی ادبیات است که در اندیشه سست است ودرزبان تند و ناتندرست .
آقای شاملو در نیمه های سخن اشاره ای داشته اند به بت سازی و شخصیت پرستی ولی پرسشی اینجا پیش می آید که در زمان ما(سال ۱۹۹۰) آیا فردوسی تنها بتی بوده که باید شکسته می شده ؟ ! یا اینکه آنقدر افکار مردم را به بیراهه برده که اینگونه قضاوت در مورد او نا گزیر بوده؟!.............................

در مورد نظام طبقاتی هم نمی دانم آقای شاملو در قرنها پیش چه توقعی دارند . آیا یک جمهوری می خواهند که مردم در آن رای به صندوق بیاندازند! .
(ولی در برخی زمانها و برخی مکانها نظام طبقاتی اجتناب ناپذیر است و جامعه ی بدون طبقه چیزی است کاملا دور از ذهن ).
کمی پیش تر از زمان بردیای دروغین که خود این نیز توسط شاملو دروغ تاریخی خوانده شده در زمان کورش کبیر دنیا چنان توسط ایرانیان اداره می شد که زبانزد خاص و عام بود ولی در همان نظام طبقاتی که اینچنین توسط شاملو کوبیده شده
پیش از اینکه به نقد کاملتر این سخنرانی بپردازیم بد نیست بر جوابیه ی شاملو پس از انتقادهای فراوانی که از او شد گذری داشته باشیم . در بخشی از جوابیه چنین آمده :
( مگر بد آموزی توی شاهنامه کم است.......
زن و اژدها هر دو در خاک به
زمین پاک از این هر دو ناپاک به
زنان را ستایی سگان را ستای
که یک سگ به از صد زن پارسای....
و شاملو سپس ادامه می دهد:
البته ممکن است این نظر شخصی او (فردوسی) نباشد و آن را در جریان یک داستان و حتا از زبان کس دیگری بیان کرده باشد
- که الان حافظه ام یاری نمی کند – یا اصلا چه بسا این جفنگیات الحاقی باشد . به هر حال سوال این است که عقیده ی شما و بخصوص شما خانمها در باره ی این ابیات چیست.)

در این مورد شاملو پس از آوردن چند بیت شعر ، خود نیز از تردید در الحاقی بودن یا نبودن آن سخن به میان آورده و حتا گفته که : ممکن است فردوسی آن را از زبان کس دیگری بیان کرده است که حافظه ام یاری نمی کند . پرسش اینجاست که آقای شاملو شما که حافظه تان یاری نمی کند یا شما که در الحاقی بودن یا نبودن این ابیات شک دارید پس چرا به آن استناد می کنید ؟
ولی در انتهای این جوابیه شاملو اینگونه گفته که :
ضمنا به تاکید تمام گفتم که ای بسا من در برداشتهایم راه خطا رفته باشم
و این تنها جایی است که شاملو به آنچه که باید می پردازد و اشاره ی کوچکی دارد به اینکه ممکن است به خطا رفته باشد .
در پایان به این خواهیم رسید که در خطای ایشان تردیدی نیست .

در گوشه ای دیگر از این جوابیه آمده :
زنده یاد اخوان ثالث از فرصت استفاده کرد مرا متهم کند که سعی می کنم به هر قیمتی که شده خودم را مطرح کنم . خدا از گناهش بگذرد
پس خدا از گناه ما نیز بگذرد که شاملو را نقد می کنیم ! ولی به هر حال هیچ ایرانی پاک سرشتی از دشنام به فردوسی و نقد غیر منطقی او نخواهد گذشت(که زبان نقد هرگز دشنام نیست) .
حال گوشه ای از گفته های آقای شاملو را در مورد مردم که در جای دیگری گفته اند می آورم بی هیچ اظهار نظری چرا که این خود نشانی از سرگشتگی شاعری است که به یکباره به مقام انکار همه چیز بر می آید
بسیاری از اشعار من به نام آنهاست. مردمی که یک زمان خوف انگیزترین عشق من بودند، مرا از گند و عفونت و نفرت سرشار کردند. مردمی که تنها برای آن خوبند که گروهبانی به خطشان کند و از ایشان برای پیشبرد هوسهای خویش قشونی ترتیب دهند. به ایمان و عقیده اشان تف کند و .... دیگر نه امیدی هست نه آرزویی. تنها آرزویی که برای من باقی مانده این است که پس از مردن لاشه مرا در گورستان عمومی دفن نکنند. بگذارید دست کم پس از مرگ آرزوی من به دور ماندن از مردم و پلیدیهایشان برآید. مردمی که از ایشان متنفرم چراکه بسیار دوستشان می داشتم... برای من همه چیز تمام شده است. من مدتهاست که شعر می نویسم برای مردم آزاری و این تنها انتقامی است که می توانم از مردم بگیرم! و دلیلی هم ندارد که خودکشی کنم چراکه تماشا می کنم. من وظیفه ای برای خود در قبال این مردم نمی شناسم
این مقاله را با شعری از احمد شاملو آغاز کردیم و اکنون خالی از لطف نیست که آنرا با شعری از حکیم طوس به پایان ببریم چرا که این دو بیت مفهوم بسیاری در بر دارد و شاید خود پاسخی به گو شه هایی از نقد غیر منصفانه ی آقای شاملو است . این چند بیت بعد از پایان داستان ضحاک آمده :
"فــــــریدون فــــــرّخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش یـافت آن نیـکویی
تو داد و دهش کـن فریدون تویی"
------
امین محمودی
__________________
اي خــروس بي مـحل آواز كن * چشم خود بربند و بالي باز كن
شد زمين لبريز مسكين و يتيم * ما گرفتار كدامين هيـئـتـيم ؟!
خروس بی محل برون خط است   پاسخ با نقل قول
کهن 10-01-23, 03:02   #11
مرغ باران
آشنای دیرین
 
آواتار مرغ باران
 
گاه ِ نام نویسی: Dec 2006
شمارگان پیک ها: 511
Thanks: 0
Thanked 0 Times in 0 Posts
نیروی تلاش و پیشینه: 46
مرغ باران is on a distinguished road
ساماندهی نخستین

مشخصات و ابعاد فضاي فكري احمد شاملو!

1. برداشتن ابرو به مقدار كافي!
2. كشيدن سيگار به همراه چوب سيگار!
3. بحث در مورد انتخابات رياست جمهو ري آمريكا!
4. نگرفتن ناخن هاي انگشتان دست!
5. تماشا نکردن و بي اطلاعي از برنامه هاي تلويزيوني!
6. گوش دادن موسيقي بدون كلام !
7. نوشيدن نوشابه هاي انرژي زا !
8. اظهار عدم تمايل به ازدواج!
9. تظاهر به عصبي بودن!
__________________
طرح استفاده از اینترنت در عملیات جنگ روانی، انحراف اذهان و پروژۀ بي ثبات سازي ايران، در سال 2006
توسط سازمان سيا، با بودجه 400 ميليون دلاري كنگره آمريكا علیه ایرانیان مسلمان عملیاتی شد.
این دلارها، نوش جان ایرانی ستیزان و اسلام ستیزان پرتلاش انیرانی!
مرغ باران برون خط است   پاسخ با نقل قول
کهن 17-12-30, 13:32   #12
are_ebrahimi
رهگذر
 
گاه ِ نام نویسی: Dec 2017
شمارگان پیک ها: 1
Thanks: 0
Thanked 0 Times in 0 Posts
نیروی تلاش و پیشینه: 0
are_ebrahimi is on a distinguished road
ساماندهی نخستین

با سلام و با سپاس به خاطر مطلبی که در مورد مارگوت بیکل نوشته اید. بیکل همانطور که می دانید در آلمان شخصیت ادبی برجسته ای نیست. او پس از ازدواج، نام خانوادگی همسرش را برگزیده و در حال حاضر مارگوت برونس (Margot Bruns) نامیده می‌شود. البته او همچنان آثار خود را با نام مارگوت بیکل منتشر می کند. در حال حاضر او در منطقه آلگوی در جنوب آلمان به نوعی روش درمانی (درمان بیماران از طریق ایجاد ارتباط آنان با حیوانات و محیط زیست) می‌پردازد. آدرس صفحه اینترنتی او هست: http://www.horsedonkey-station.de/home.htm
are_ebrahimi برون خط است   پاسخ با نقل قول
پاسخ


بینندگان جستار: 1 (0 کاربر و 1 میهمان)
 
ابزارهاي جستار
شیوه ی نمايش

توانائی های فرستادن نوشته:
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts

BB code is فعال
شکلکها فعال است
كد [IMG] فعال است
كدهاي HTML غير فعال است

برگشت بی درنگ به تالارها

تاپیک های مشابه
جستار آغازگر جستار تالارها پاسخ ها واپسین پیک فرستاده شده
اخبار سیاسی اجتماعی روز - ایران و جهان شایگان سیاست ، دولت ، جامعه ، اقتصاد 1831 11-05-25 16:19
واژه نامۀ طنز Mahound ادبیات جهان 14 09-10-12 11:17
معنا و تفسير غزليات حافظ افشا سرایندگان و سروده ها 77 09-06-04 10:54
احمد شاملو - شاعر بزرگ آزادی Armin سرایندگان و سروده ها 81 07-11-22 22:25
بررسی یک پدیده شوم - تخریب چند باره سنگ مزار شاملو Armin هم اندیشی موضوعی 12 07-02-03 21:16


زمان جایگاه شما با ساماندهی GMT +3.5 هم اکنون 00:01 می باشد.


Powered by vBulletin® Version 3.8.7
Copyright ©2000 - 2018, Jelsoft Enterprises Ltd.
andishehaa@gmail.com